آیا می توان امیدوار بود
بنظر شما:
آیا می توان امیدوار بود که بتوانیم روزی رفتار توام با احترام نسبت به یکدیگر داشته باشیم؟
آیا می توان امیدوار بود که روزی در خیابان حتی با رعایت همین قوانین نیم بند راهنمائی و رانندگی، رانندگی کنیم؟
آیا میتوان امیدوار بود که روزی برسد که حقوق شهروندی یکدیگر را رعایت کنیم؟
آیا می توان امیدوار بود که دیگر هیچ کس براحتی برای دیگری در کوچه و خیابان و بخاطر کوچکترین مسئله خط و نشان نکشد و دندان بر هم نساید.
آیا میتوان امیدوار بود که هر کسی و نهادی و اداره ای وظیفه اش را بدرستی و بنحو احسن در برابر نفر مقابل انجام دهد.
آیا میتوان امیدوار بود که روزی میرسد که بتوان بدون ترس و لرز کنار عابر بانک ایستاد و بدون اینکه بخواهی هزار بار پشت سرت را نگاه کنی پولت را بگیری و بروی؟
آیا میتوان امیدوار بود که روزی .....
آیا میتوان امیدوار بود که......
آیا میتوان امیدوار بود؟
6 سال گذشت
در 5 دی ماه سال 1382 و در ساعات اولیه صبح بم لرزید و هزاران هزار نفر از مردم، زن و مرد پیر و جوان و کودک بمی را در خاک پنهان کرد ، ایرج بسطامی خواننده خوب و مهربان کشورمان هم در میان کشته شدگان بود روزهای تلخی بود و باورش سخت. یادشان گرامی.
گم شده ام
خودم هم نمیدانم چرا؟ ولی گفته بودم بعضی مواقع اینجوری میشود. شما هم به بزرگواری خودتون ببخشید.
فاصله می افتد بین نوشته ها و اینکه به قول یکی از دوستان مدتی را در لاک تنهائی می گذرانم و یا بقول خودم در هزار توی تنهائی گم می شوم. البته از همه این توضیحات گذشته مدتیست که فقط می خوانم و نتوانسته ام مطلبی در خور دوستان بنویسم.
مدتهاست که مطلبی در مورد یک فیلم سینمائی تهیه کرده ام ولی نتوانسته ام آنرا ویرایش کنم برای گذاشتن در وبلاگ ولی قول می دهم هنگامیکه از سفر تنهائیم بر گشتم آنرا در وبلاگ قرار دهم.
همینجا از تمام دوستان نادیده و دیده ام هم تشکر می کنم بخار محبتشان.
13 آبان
اخلاقیات و ما ایرانیان
نمیدانم چرا ما مردم دچار بعضی رفتارها شده ایم که شاید اگر به پیشینه فرهنگیمان توجه کنیم هیچگاه ما را به آنها نمی شناخته اند.
وقتی فرهنگ و آداب و رسوم ایرانیان را میخوانید در آنها ایرانیان را مردمانی با گذشت مهربان و نرم خو می یابید که گذشت در اکثر رفتارهایشان سرآمد بوده است ولی امروزه میخوانیم که راننده آمبولانسی مورد ضرب و شتم قرار گرفته آنهم در حین انجام وظیفه که شایسته است به ایرانی بودن خود که هیچ به انسان بودنمان هم شک کنیم.
دیشب در حالیکه به اتفاق یکی از دوستان و با خودرو او در حال عبور در خیابان بودیم آمبولانسی آژیرکشان از روبرو به ما نزدیک میشد و دوست من با وجودی که چراغ سبز بود از چهار راه عبور نکرد تا آمبولانس براحتی بگذرد ولی ترمز زدن ما همان و بوق زدن ماشین های پشت سر ما همان و بگذریم که برای این توقف چند ثانیه ای چقدر که متلک و غر غر شنیدیم.
نکته جالب ماجرا این بود که هیچ کس آمبولانس را نمیدید و صدایش را نمی شنید چرا که وقتی در جواب چند خودروئی که به چپ و راست گردش میکردند تا از ما بگذرند علت ایستادنمان را توضیح میدادیم تا از فحش و بد و بیراه در امان بمانیم تازه متوجه می شدند که انگار آمبولانسی هم بوده و آنها او را ندیده بودند، هر چند بسیاری از رانندگان با وجود شنیدن دلیل ما باز هم ما را بی نصیب از غرولند نگذاشتند.
دردآور موقعی که می شنویم این ملت 10هزار سال قبل دارای تمدن بوده اند. راستی هیچگاه به گذشته فکر کرده ایم و اینکه چرا اخلاق در بین ما ایرانیان بکلی فراموش شده است؟؟!!
بخوانید چه زیبا سروده زیر را:
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
پ.ن: در اکثر وبلاگها این شعر را سروده فردوسی معرفی کرده اند ولی این شعر از فردوسی نیست.
ِDuplicity - دوروئی - ریا

معمولا وقتی در باره فیلمی مطلب می نویسم از فیلمی میگویم که برایم تاثیر گذار بوده وجذاب ولی در این پست قصد دارم از فیلمی بنویسم که برایم کششی نداشت و شاید بتوان آنرا با چند نمره ارفاق در گروه فیلمی فقط و فقط سرگرم کننده جای داد.
انتخاب این فیلم جهت دیدن برای من فقط یک دلیل داشت و آنهم بازی Clive Owen در آن بود.
من از اولین باری که با فیلمهای این بازیگر انگلیسی آشنا شدم از شخصیت و بازی او خوشم آمد تا اینکه این علاقه با دیدن فیلم Beyond Borders کامل شد، بازی او در این فیلم آنقدر برایم پرکشش بود که وقتی دیدم که او بازیگر فیلم Duplicity هم هست بدون تردید تصمیم به دیدن فیلم گرفتم.
بله موضوع امروز در باره فیلم Duplicity است.
چند روز پیش موفق شدم این ساخته Tony Gilroy را ببینم ولی نمیدانم هر چه فیلم به انتها نزدیکتر میشد تعجب من هم بیشتر میشد.
داستان فیلم در مورد دو جاسوس هست که برای دو شرکت مختلف کار میکنند.

فیلم با این سکانس و در دبی شروع میشود که Ray Koval که Owen نقش او را بازی میکند و قبلا برای MI6 کار میکرده با Claire Stenwick که مامور سابق CIA بوده است و Julia Roberts ایفاگر نقش او است را ملاقات میکند و این شروع یکسری حوادث است که حول محور این دو نفر می چرخد.
در همان ابتدای فیلم یک برگشت زمانی ۵ ساله – یا همان Flashback – اتفاق می افتد و این بازگشت ها در طول فیلم ادامه دارد.
با توجه به فیلم قبلی که از او دیده بودم همچنین دیدن فیلمهائی که فیلمنامه شان را او نوشته بود (مثل سه گانه بورن) همچنین شروع صحنه ابتدائی فیلم توقع دیدن یک داستان پر از هیجان جاسوسی نظیر سری فیلمهای "جیمز باند" را داشتم که هر چه فیلم جلوتر میرفت تنها نکته ای که دیده نمی شد همین بود.
Anthony Joseph Gilroy درست 45 سال قبل از عملیات حمله به برج های دوقلوی تجارت جهانی بدنیا آمد او متولد 11 سپتامبر 1956 در منهتن نیورک است پدرش Frank D. Gilroy کارگردان و نمایشنامه نویس است.
برادرش Dan Gilroy فیلمنامه نویس و شوهر هنرپیشه مشهور سینما Rene Russo میباشد. همچنین او دوست نزدیک Steven Soderbergh کارگردان معروف سینما نیز میباشد.
Tony بیشتر فعالیتش حول نویسندگی و فیلمنامه نویسی است و در حوزه کارگردانی کمتر کار کرده است. او در سال 2007 فیلم Michael Clayton را بر اساس فیلنامه ای که توسط خودش هم نوشته شده بود کارگردانی کرد که در آکادمی فیلم اسکار و چندین جشنواره دیگر جوایز مختلفی را از آن خود کرد و دومین فیلم بلندش را با نام Duplicity در سال 2009 ساخت.
ولی در حوزه فیلمنامه نویسی کارهای جذابتری دارد که برای آنها در جشنواره های مختلف هم جایزه ای از آن خود کرده است از جمله کار های او فیلمنامه فیلم های معروف زیر است:
- The Devil's Advocate سال 1997
- Armageddon سال 1998
- Proof of Life سال 2000
- The Bourne Identity سال 2002
- The Bourne Supremacy سال 2004
- The Bourne Ultimatum سال 2007
- Michael Clayton سال 2007
- Duplicity سال 2009
- State of Play سال 2009
Clive Owen متولد 3 اکتبر 1962 در انگلستان است و از 13 سالگی بازیگری را شروع کرده است که تا کنون در فیلم های زیادی ایفای نقش داشته که از جمله مهمترین آنها میتوان Beyond Borders و Closer و Sin City و Inside Man را نام برد.
او جوایز مختلفی از جشنواره های جهانی دارد و همچنین در اسکار 2005 در فیلم Closer نامزد بازیگر نقش مکمل بوده است.
دیگر بازیگر این فیلم Julia Roberts معروف به دختر موطلائی هالیوود است.
Julia Fiona Roberts متولد 28 اکتبر 1967 در ایالت جورجیای آمریکا است. او علاقه خاصی به دامپزشکی داشته ولی گردش روزگار او را به تحصیل در روزنامه نگاری می کشاند و سپس توسط برادرش به هالیوود راه پیدا میکند وسعی میکند که شانسش را در این راه امتحان کند او در ابتدا در سال 1988 در فیلم های Mystic Pizza و Satisfaction بازی کرد ولی شروع جدی به عالم سینما برای او با بازی در فیلم Pretty Woman و در سال 1990 آغاز شد که برای جولیا نامزدی در نقش مکمل زن را بهمراه داشت و پس از آن بود که او پله های شهرت را بتندی طی کرد بطوریکه اکنون در بین 10 بازیگر گران سینماست.
از دیگر نکات جالب زندگیش نامزدی کوتاه مدتش با Kiefer Sutherland بازیگر معروف فیلمهای سینمائی و سریال معروف 24 است.
تاریخچه مختصر فیلم:
نام فیلم: Duplicity
محصول سال: 2009
کارگردان: Tony Gilroy
نویسنده فیلمنامه: Tony Gilroy
بازیگران:
Clive Owen
Julia Roberts
Tom Wilkinson
Paul Giamatti
و ....
تهیه کنندگان:
Laura Bickford
Jennifer Fox
Kerry Orent
پ.ن. با همه این تفاصیل هر فیلمی ارزش یکبار دیدن را دارد ببینید شاید نظر شما این نباشد.
پرویز مشکاتیان
.
پرویز مشکاتیان جان به "آستان جانان" نهاد روحش شاد.
گویا که از این میکده یاران همه رفتند
هم ساقی و هم ساغر و مستان همه رفتند
زین منزل ویران و از آن اهل خرابات
بر جای یکی نیست که یاران همه رفتند
از هر که کنی یاد به صد حسرت و صد آه
جز خاطره ای نیست که مردان همه رفتند
از جمع هنر نیز همانسان که تو دانی
اهل ادب و دانش و عرفان همه رفتند
شاید به تاسی دل حضرت حافظ
با شادی از این منزل ویران همه رفتند
باید همگان میکده را قدر بدانند
اکنون که ازاین حلقه رندان همه رفتند
شعر: دکتر اسکندریان (نامی)
آهنگ غم انگیزش را بشنوید.
سبز زنده است
کتابخوان - Ther Reader
مدتیست که دوست داشتم مطلب نوشته شده در مورد فیلمی که دیده بودم را بر روی وبلاگم بگذارم ولی جریانهای اخیر و حوادث پس از انتخابات مجالی نمیداد که به چیز دیگری فکر کنم ولی تذکر دوست خوبم که بیادم آورده بود بر پیشانی وبلاگم قرار دیگری داشته ام مرا برآن داشت تا مطلبی که قبلا نوشته بودم را در اینجا قرار دهم. هر چند هنوز هم نمیتوانم و نمیخواهم دلمشغولیم چیز دیگری باشد.

نمیدانم شما موفق شده اید فیلم The Reader را ببینید یا نه ولی من مدتی قبل موفق شدم این ساخته بسیار زیبای Stephen Daldry را ببینیم.
فیلمنامه فیلم را "David Hare" بر اساس کتابی از "Bernhard Schlink" نوشته است.

داستان فیلم که به "کتابخوان" ترجمه شده است در سال 1958 میگذرد و روایت پسریست 15 ساله بنام "میشل برگ" با بازی "David Kross" که در اثر یک اتفاق ساده با "هانا اشمیتز" 36 ساله آشنا میشود. نقش هانا در این فیلم را "Kate Winslet" بازی میکند.
آشنائی اولیه این دو ادامه پیدا میکند بحدی که میشل هر روز عصر از راه مدرسه و گاهی مواقع هم با نرفتن به مدرسه به خانه هانا میرود تا برای او کتاب بخواند تا اینکه پس از مدتی وقتی میشل به خانه هانا میرود خانه را خالی می بیند و متوجه می شود که هانا از آنجا نقل مکان کرده است.
چند سال بعد میشل که اکنون دانشجوی حقوق است درجریان بازدید از دادگاهی که به جنایات جنگی رسیدگی میکنند هانا را بعنوان متهم میبیند و قصد کمک به او را دارد و میخواهد به دادگاه اطلاعاتی ارائه دهد تا او را از زندان نجات دهد ولی این اطلاعاتیست که هانا دوست دارد فاش نشود.
چندین سال از این ماجرا میگذرد و میشل که نقش او را اینک Ralph Fiennes بازی می کند به دیدار هانا میرود و اتفاقاتی دیگر که بهتر است فیلم را ببینید.
این فیلم محصول سال 2008 است و نامزد اسکار برای بهترین فیلم سال بوده است.
این فیلم برای 5 رشته نامزد جوایز اسکار و در بیش از 30 رشته نامزد دیگر جوایز بین المللی شده است.

از دیگر نکات جالب توجه این فیلم این بود که "کیت وینسلت" بالاخره پس از 5 بار نامزدی بهترین بازیگر نقش اول و دوم زن اینبار برای بازی در نقش هانا اشمیتز جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را از آن خود کرد.
اگر دوستان سینما دوست مراسم اسکار سال 2008 را دیده باشند حتما بیاد می آورند هیجان او به هنگام دریافت جایزه و صدا کردن پدرش در میان جمعیت را.
کیت قبلا برای نقش اول زن در سال 1997 برای فیلم "Titanic"،سال ٢٠٠۴ برای فیلم " Eternal Sunshine of the Spotless Mind" و سال 2006 برای فیلم "Little Children" و همچنین برای نقش دوم زن در سالهای 1995 در فیلم " Sense and Sensibility" و 2001 برای بازی در فیلم " Iris" نامزد اسکار بوده که هیچوقت نتوانست یکی از آنها را از آن خود کند و در آن سالها این جوایز بترتیب نصیب Helen Hunt، Hilary Swank، Helen Mirren، Mira Sorvino و Jennifer Connelly شد.

کارگردان این فیلم "استفان دالدری" متولد 2 می 1961 انگلستان است که قبلا برای ساخت دو فیلم "Billy Elliot" در سال 2000، "The Hours" در سال 2002 نیز نامزد اسکار بهترین کارگردانی بوده است که اگر دوستداران سینما بخاطر آورند این جوایز را بترتیب "Steven Soderbergh" برای فیلم "Traffic" و "Roman Polanski" برای اثر بیاد ماندنیش یعنی فیلم "The Pianist" گرفتند.
در شناسنامه فیلم برای تهیه کنندگان به نامهای Anthony Minghella ، Sydney Pollack، Donna Gigliotti و Redmond Morris بر میخوریم که نامهای "آنتونی مینگلا" و "سیدنی پولاک" آشناتر و پر افتخار تر میباشند.
آنتونی مینگلا کارگردان اثر جاوید سینما "بیمار انگلیسی" است که در 12 رشته نامزد جایزه اسکار بوده که جایزه اسکار بهترین کارگردانی در آن سال نصیب او کرده است همچنین او کارگردان فیلم "کوهستان سرد" نیز بوده است. مینگلا در 18 مارس 2008 چشم از جهان فرو بست.
سیدنی پولاک نیز کارگردان و تهیه کننده بزرگ سینما که 7 بار نامزد اسکار برای بهترین فیلم و کارگردانی بوده است و در سال 1985 برای کارگردانی فیلم "خارج از آفریقا" اسکار بهترین کارگردانی را از 58امین دوره آکادمی اسکار دریافت کرده است. او نیز در 26 می سال 2008 دیده از جهان برگرفت.
اگر مایل به دیدار یک فیلم Romance هستید توصیه می کنم این فیلم را ببینید.
احمد زید آبادی و 9 شهریور سالروز تولدش


امروز 9 شهریور و سالروز تولد مرد بزرگ عرصه مطبوعات احمد زیدآبادی عزیز است.
یادم آمد به اینکه چند سال قبل که دو نفر از دوستانش پس از آزادی از زندان ٢٠٩ به دیدارش شتافته و برایش از زندان خبری تهدیدآمیز برده بودند در مقاله ای با عنوان "نادم نخواهم شد" در جواب بازجویش که از او ندامت از نوشته هایش را طلب میکرده خود را با توماس مور -شخصیت کتاب مردی برای تمام فصول- مقایسه نموده و روایت کرده بود که:
"گفتم کتاب مردی برای تمام فصول را خواندهای؟ با اندکی مکث گفت که خوانده است، اما از مکثش دانستم که نخوانده، ولی فکر میکند که اگر بگوید کتابی را نخوانده، برایش ضعف تلقی میشود. گفتم: "اگر خواندهای، پس میتوانی مرا نیز مانند توماس مور فرض کنی، من به سبک خاص خویش، آدمی عارف مسلکم. در زندگی اجتماعی دایرهای برای انعطاف قائلم و دایرهای برای مقاومت. هر کس از دایره نخست با من برخورد کند، مرا راحت و منعطف و بذلهگو و شوخ طبع خواهد یافت، اما آنکه بخواهد از دایره دوم بر من وارد شود و شخصیت انسانیام را تباه کند، مرا سخت و عبوس و جدی و انعطاف ناپذیر خواهد دید، حتی اگر گردنم مانند توماس مور به زیر گیوتین رود، نادم نخواهم شد، میتوانی بیازمایی!"
نمیدانم الان برای آزمودنش چه بر سر زیدآبادی می آورند ولی این را میدانم که نتیجه اش هر چه باشد پیروز میدان آزمون احمد زیدآبادیست.
و ما با تمام عشق میگوئیم:
احمد عزیز
هر چند در زندانی و صدای ما را نمیشنوی ولی نتیجه این آزمون ظالمانه هر چه باشد توئی که پیروز برمیگردی، تولدت را از صمیم قلب تبریک میگویم باشد که ندای قلبی مان دیوار های زندان را در نوردد.




