اخلاقیات و ما ایرانیان
نمیدانم چرا ما مردم دچار بعضی رفتارها شده ایم که شاید اگر به پیشینه فرهنگیمان توجه کنیم هیچگاه ما را به آنها نمی شناخته اند.
وقتی فرهنگ و آداب و رسوم ایرانیان را میخوانید در آنها ایرانیان را مردمانی با گذشت مهربان و نرم خو می یابید که گذشت در اکثر رفتارهایشان سرآمد بوده است ولی امروزه میخوانیم که راننده آمبولانسی مورد ضرب و شتم قرار گرفته آنهم در حین انجام وظیفه که شایسته است به ایرانی بودن خود که هیچ به انسان بودنمان هم شک کنیم.
دیشب در حالیکه به اتفاق یکی از دوستان و با خودرو او در حال عبور در خیابان بودیم آمبولانسی آژیرکشان از روبرو به ما نزدیک میشد و دوست من با وجودی که چراغ سبز بود از چهار راه عبور نکرد تا آمبولانس براحتی بگذرد ولی ترمز زدن ما همان و بوق زدن ماشین های پشت سر ما همان و بگذریم که برای این توقف چند ثانیه ای چقدر که متلک و غر غر شنیدیم.
نکته جالب ماجرا این بود که هیچ کس آمبولانس را نمیدید و صدایش را نمی شنید چرا که وقتی در جواب چند خودروئی که به چپ و راست گردش میکردند تا از ما بگذرند علت ایستادنمان را توضیح میدادیم تا از فحش و بد و بیراه در امان بمانیم تازه متوجه می شدند که انگار آمبولانسی هم بوده و آنها او را ندیده بودند، هر چند بسیاری از رانندگان با وجود شنیدن دلیل ما باز هم ما را بی نصیب از غرولند نگذاشتند.
دردآور موقعی که می شنویم این ملت 10هزار سال قبل دارای تمدن بوده اند. راستی هیچگاه به گذشته فکر کرده ایم و اینکه چرا اخلاق در بین ما ایرانیان بکلی فراموش شده است؟؟!!
بخوانید چه زیبا سروده زیر را:
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
پ.ن: در اکثر وبلاگها این شعر را سروده فردوسی معرفی کرده اند ولی این شعر از فردوسی نیست.


