حسین شریعتمداری و روزنامه کیهان و حکم صادره
دادگاه رسیدگی به تخلفات مطبوعات روز دوم اسفند جهت رسیدگی به شکایت شکات از حسین شریعتمداری نماینده ولی فقیه و مدیر مسئول روزنامه کیهان تشکیل جلسه داد و به شکایت شاکیان - که بیشتر آنها یا در زندان تشریف داشتند یا جهت همکاری با دشمنان ایران مثل آمریکای جنایتکار و غیره در خارج از کشور بسر می بردند و چون وقت رفتن به زندان را ندارند فعلا قادر به حضور در دادگاه نبودند - رسیدگی کرد. در میان شاکیان (چقدر این کلمه تکرار شد) اسامی میرحسن موسوی و علیرضا بهشتی، شیرین عبادی، عمادالدین باقی و محسن کدیور به چشم میخورد.
در هر حال خلاصه دادگاه برگزار شد و جالب اینکه دیروز بنا به گزارش خبرگزاری ازاینا حکم صادره از طرف هیئت نظارت بر مطبوعات بجای دادگاه مذکور در مورد ایشان صادر شد و ما را در بهت و حیرت و هیبت و جرات و چند تائی "ات" دیگر فرو برد از این همه سرعت و همت و قسمت و فطرت و صنعت و ....انگشت به دهان ماندیم.
حکم صادره بدین شرح می باشد:
هیئت نظارت بر مطبوعات در جلسه دهم اسفندماه خود ضمن اعطای مجوز به 30 نشریه تخصصی و استانی پروانه هفتهنامه سراسری "ایراندخت" و نشریه استانی "سینا" را لغو کرد و به توقیف روزنامه "اعتماد" رای داد.
در اطلاعیه هیئت نظارت بر مطبوعات آمده است: این هیئت با استناد به - از جمله - تبصره ماده 11 قانون مطبوعات و با عنایت به فقدان شرایط مندرج در بند شش ماده 9 قانون مطبوعات یعنی "پایبندی و التزام عملی به قانون اساسی" به لغو پروانه نشریه "ایراندخت" و نشریه "سینا" متعلق به استان همدان اقدام کرد.
بر اساس این گزارش هیات نظارت بر مطبوعات همچنین به استناد - از جمله - ماده شش قانون مطبوعات "تخلف از حدود مطبوعات"، روزنامه "اعتماد" به دلیل تکرار و اصرار بر تخلفات قانونی توقیف و پرونده آن را به قوه قضاییه ارسال کرد.
بنا بر اعلام این هیئت همچنین در این جلسه به خاطر تحریف طنزآلوده عبارات دینی به مدیر مسوول روزنامه "کیهان" تذکر داد همچنین به خاطر عدم احترام لازم به شعایر دینی در مطالب منتشره به مدیر مسوول روزنامه "عصر مردم" تذکر داد.
البته خوانندگان محترم شاکی نشوید و غر هم نزنید لطفا.
نشریه، نشریه است دیگر حالا چه فرقی میکند که کیهان لغو امتیاز شود یا "اعتماد" و یا "ایران دخت" اصل قضیه اینست که گردنی زده شود حالا شما معامله را برای نوع شغل -مسگر- و موقعیت جغرافیائی -شوشتر- بهم نزنید.
در ضمن باید به اطلاع کسانی که خیلی مته به خشخاش می گذارند برسانم که یک تذکری هم خدمت ایشان تقدیم شده است که بابت تحریف طنزآلوده عبارات دینی بوده است که نصفش هم زیاد است مگر چی شده حالا یک عبارت دینی را بصورت طنز از نوع خوبش تحریف کرده است.
زت زیاد و عمر خوانندگان مستدام
علی شهروند - نیمه عصبانی
پ.ن. حالا اگه گذاشتند در مورد فیلم و سینما بنویسم. بقول اسدالله میرزا: نمی گذارند که
تحقق طرح دولت الکترونیک در گتوند
خبر زیر را دوستی برایم با ایمیل فرستاد باور کردنی نبود خودم هم با یک جستجوی بسیار ساده در اینترنت اصل خبر را دیدم ولی هر چه خواندم تعداد سئوالاتم بیشتر و بیشتر شد و اینکه کجای این خبر مهم بوده که بر خروجی ایرنا ثبت شده است؟؟!!.
خبر این است که:
" پست الکترونیکی فرمانداری گتوند راه اندازی شد
دزفول - فرماندار گتوند، از راه اندازی پست الکترونیکی این فرمانداری برای تحقق طرح دولت الکترونیک خبر داد.
“قدرت الله امانی پور"، روز سه شنبه به خبرنگار ایرنا گفت: این پست الکترونیکی به نشانی GOTVAND.FDI@GMAIL.COMبرای رفاه حال ارباب رجوع دایر شده است.
وی خاطرنشان کرد: در این پست حداکثر فضا به کار گرفته شده و شهروندان گتوندی می توانند هر گونه پیشنهاد، انتقاد و نظرات خود را از این طریق ارسال کنند.
شهرستان گتوند با جمعیتی افزون بر 62 هزار نفر در شمال استان خوزستان در حاشیه کوههای زاگرس واقع است.
8111/538/ 642
انتهای خبر / خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) / کد خبر 866302"
اول اینکه اینهمه بگیر و ببند ومصاحبه برای پیوستن به دولت الکترونیکی با ایجاد یک صندوق پستی درGmail ؟؟؟!!!!!
یعنی یکی در جمع نبوده که توضیح دهد که پیوستن به دولت الکترونیک آنهم در سرور gmail چه افتخاری و زحمتی داشته جز حداکثر 4-5 کلیلک ماوس بر روی صفحه مجازی و باز کردن یک صندوق پستی!!!!؟؟؟؟ اگر بدین سیاق است که خیلی دیگر از هموطنانمان جز دولت الکترونیک محسوب می شوند.
نکته دیگر اینکه جناب فرماندار عزیز خاطر نشان کرده اند که در این پست حداکثر فضا را در نظر گرفته اند که قطعا این مهم جهت رفاه حال همشهریان عزیز بوده است.
یعنی باز همان یک نفر بالا دوباره نبوده که توضیح دهد برای جناب ایشان که ظرفیت ذخیره و یا دریافت صندوق پستی الکترونیکی gmail گوش بفرمان ایشان نیست که "در نظر گرفته باشند" بلکه مقداری است معین که از طرف صاحبان سرور جی میل تعیین می شود.
و در آخر اینکه با همه این تفاصیل یعنی باز کردن یک صندوق پستی الکترونیکی یا همان ایمیل خودمان بر روی یک سرور عمومی که این روزها بچه های دبستانی هم آنرا دارند اینقدر مهم بوده که با افتخار و تحت عنوان دولت الکترونیک از آن یاد کنیم.
اصل خبر را در اینجا بخوانید و یا اگر مشکلی بود عکس آنرا در اینجا ببینید.
آیا می توان امیدوار بود
بنظر شما:
آیا می توان امیدوار بود که بتوانیم روزی رفتار توام با احترام نسبت به یکدیگر داشته باشیم؟
آیا می توان امیدوار بود که روزی در خیابان حتی با رعایت همین قوانین نیم بند راهنمائی و رانندگی، رانندگی کنیم؟
آیا میتوان امیدوار بود که روزی برسد که حقوق شهروندی یکدیگر را رعایت کنیم؟
آیا می توان امیدوار بود که دیگر هیچ کس براحتی برای دیگری در کوچه و خیابان و بخاطر کوچکترین مسئله خط و نشان نکشد و دندان بر هم نساید.
آیا میتوان امیدوار بود که هر کسی و نهادی و اداره ای وظیفه اش را بدرستی و بنحو احسن در برابر نفر مقابل انجام دهد.
آیا میتوان امیدوار بود که روزی میرسد که بتوان بدون ترس و لرز کنار عابر بانک ایستاد و بدون اینکه بخواهی هزار بار پشت سرت را نگاه کنی پولت را بگیری و بروی؟
آیا میتوان امیدوار بود که روزی .....
آیا میتوان امیدوار بود که......
آیا میتوان امیدوار بود؟
6 سال گذشت
در 5 دی ماه سال 1382 و در ساعات اولیه صبح بم لرزید و هزاران هزار نفر از مردم، زن و مرد پیر و جوان و کودک بمی را در خاک پنهان کرد ، ایرج بسطامی خواننده خوب و مهربان کشورمان هم در میان کشته شدگان بود روزهای تلخی بود و باورش سخت. یادشان گرامی.
اخلاقیات و ما ایرانیان
نمیدانم چرا ما مردم دچار بعضی رفتارها شده ایم که شاید اگر به پیشینه فرهنگیمان توجه کنیم هیچگاه ما را به آنها نمی شناخته اند.
وقتی فرهنگ و آداب و رسوم ایرانیان را میخوانید در آنها ایرانیان را مردمانی با گذشت مهربان و نرم خو می یابید که گذشت در اکثر رفتارهایشان سرآمد بوده است ولی امروزه میخوانیم که راننده آمبولانسی مورد ضرب و شتم قرار گرفته آنهم در حین انجام وظیفه که شایسته است به ایرانی بودن خود که هیچ به انسان بودنمان هم شک کنیم.
دیشب در حالیکه به اتفاق یکی از دوستان و با خودرو او در حال عبور در خیابان بودیم آمبولانسی آژیرکشان از روبرو به ما نزدیک میشد و دوست من با وجودی که چراغ سبز بود از چهار راه عبور نکرد تا آمبولانس براحتی بگذرد ولی ترمز زدن ما همان و بوق زدن ماشین های پشت سر ما همان و بگذریم که برای این توقف چند ثانیه ای چقدر که متلک و غر غر شنیدیم.
نکته جالب ماجرا این بود که هیچ کس آمبولانس را نمیدید و صدایش را نمی شنید چرا که وقتی در جواب چند خودروئی که به چپ و راست گردش میکردند تا از ما بگذرند علت ایستادنمان را توضیح میدادیم تا از فحش و بد و بیراه در امان بمانیم تازه متوجه می شدند که انگار آمبولانسی هم بوده و آنها او را ندیده بودند، هر چند بسیاری از رانندگان با وجود شنیدن دلیل ما باز هم ما را بی نصیب از غرولند نگذاشتند.
دردآور موقعی که می شنویم این ملت 10هزار سال قبل دارای تمدن بوده اند. راستی هیچگاه به گذشته فکر کرده ایم و اینکه چرا اخلاق در بین ما ایرانیان بکلی فراموش شده است؟؟!!
بخوانید چه زیبا سروده زیر را:
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
پ.ن: در اکثر وبلاگها این شعر را سروده فردوسی معرفی کرده اند ولی این شعر از فردوسی نیست.
ِDuplicity - دوروئی - ریا

معمولا وقتی در باره فیلمی مطلب می نویسم از فیلمی میگویم که برایم تاثیر گذار بوده وجذاب ولی در این پست قصد دارم از فیلمی بنویسم که برایم کششی نداشت و شاید بتوان آنرا با چند نمره ارفاق در گروه فیلمی فقط و فقط سرگرم کننده جای داد.
انتخاب این فیلم جهت دیدن برای من فقط یک دلیل داشت و آنهم بازی Clive Owen در آن بود.
من از اولین باری که با فیلمهای این بازیگر انگلیسی آشنا شدم از شخصیت و بازی او خوشم آمد تا اینکه این علاقه با دیدن فیلم Beyond Borders کامل شد، بازی او در این فیلم آنقدر برایم پرکشش بود که وقتی دیدم که او بازیگر فیلم Duplicity هم هست بدون تردید تصمیم به دیدن فیلم گرفتم.
بله موضوع امروز در باره فیلم Duplicity است.
چند روز پیش موفق شدم این ساخته Tony Gilroy را ببینم ولی نمیدانم هر چه فیلم به انتها نزدیکتر میشد تعجب من هم بیشتر میشد.
داستان فیلم در مورد دو جاسوس هست که برای دو شرکت مختلف کار میکنند.

فیلم با این سکانس و در دبی شروع میشود که Ray Koval که Owen نقش او را بازی میکند و قبلا برای MI6 کار میکرده با Claire Stenwick که مامور سابق CIA بوده است و Julia Roberts ایفاگر نقش او است را ملاقات میکند و این شروع یکسری حوادث است که حول محور این دو نفر می چرخد.
در همان ابتدای فیلم یک برگشت زمانی ۵ ساله – یا همان Flashback – اتفاق می افتد و این بازگشت ها در طول فیلم ادامه دارد.
با توجه به فیلم قبلی که از او دیده بودم همچنین دیدن فیلمهائی که فیلمنامه شان را او نوشته بود (مثل سه گانه بورن) همچنین شروع صحنه ابتدائی فیلم توقع دیدن یک داستان پر از هیجان جاسوسی نظیر سری فیلمهای "جیمز باند" را داشتم که هر چه فیلم جلوتر میرفت تنها نکته ای که دیده نمی شد همین بود.
Anthony Joseph Gilroy درست 45 سال قبل از عملیات حمله به برج های دوقلوی تجارت جهانی بدنیا آمد او متولد 11 سپتامبر 1956 در منهتن نیورک است پدرش Frank D. Gilroy کارگردان و نمایشنامه نویس است.
برادرش Dan Gilroy فیلمنامه نویس و شوهر هنرپیشه مشهور سینما Rene Russo میباشد. همچنین او دوست نزدیک Steven Soderbergh کارگردان معروف سینما نیز میباشد.
Tony بیشتر فعالیتش حول نویسندگی و فیلمنامه نویسی است و در حوزه کارگردانی کمتر کار کرده است. او در سال 2007 فیلم Michael Clayton را بر اساس فیلنامه ای که توسط خودش هم نوشته شده بود کارگردانی کرد که در آکادمی فیلم اسکار و چندین جشنواره دیگر جوایز مختلفی را از آن خود کرد و دومین فیلم بلندش را با نام Duplicity در سال 2009 ساخت.
ولی در حوزه فیلمنامه نویسی کارهای جذابتری دارد که برای آنها در جشنواره های مختلف هم جایزه ای از آن خود کرده است از جمله کار های او فیلمنامه فیلم های معروف زیر است:
- The Devil's Advocate سال 1997
- Armageddon سال 1998
- Proof of Life سال 2000
- The Bourne Identity سال 2002
- The Bourne Supremacy سال 2004
- The Bourne Ultimatum سال 2007
- Michael Clayton سال 2007
- Duplicity سال 2009
- State of Play سال 2009
Clive Owen متولد 3 اکتبر 1962 در انگلستان است و از 13 سالگی بازیگری را شروع کرده است که تا کنون در فیلم های زیادی ایفای نقش داشته که از جمله مهمترین آنها میتوان Beyond Borders و Closer و Sin City و Inside Man را نام برد.
او جوایز مختلفی از جشنواره های جهانی دارد و همچنین در اسکار 2005 در فیلم Closer نامزد بازیگر نقش مکمل بوده است.
دیگر بازیگر این فیلم Julia Roberts معروف به دختر موطلائی هالیوود است.
Julia Fiona Roberts متولد 28 اکتبر 1967 در ایالت جورجیای آمریکا است. او علاقه خاصی به دامپزشکی داشته ولی گردش روزگار او را به تحصیل در روزنامه نگاری می کشاند و سپس توسط برادرش به هالیوود راه پیدا میکند وسعی میکند که شانسش را در این راه امتحان کند او در ابتدا در سال 1988 در فیلم های Mystic Pizza و Satisfaction بازی کرد ولی شروع جدی به عالم سینما برای او با بازی در فیلم Pretty Woman و در سال 1990 آغاز شد که برای جولیا نامزدی در نقش مکمل زن را بهمراه داشت و پس از آن بود که او پله های شهرت را بتندی طی کرد بطوریکه اکنون در بین 10 بازیگر گران سینماست.
از دیگر نکات جالب زندگیش نامزدی کوتاه مدتش با Kiefer Sutherland بازیگر معروف فیلمهای سینمائی و سریال معروف 24 است.
تاریخچه مختصر فیلم:
نام فیلم: Duplicity
محصول سال: 2009
کارگردان: Tony Gilroy
نویسنده فیلمنامه: Tony Gilroy
بازیگران:
Clive Owen
Julia Roberts
Tom Wilkinson
Paul Giamatti
و ....
تهیه کنندگان:
Laura Bickford
Jennifer Fox
Kerry Orent
پ.ن. با همه این تفاصیل هر فیلمی ارزش یکبار دیدن را دارد ببینید شاید نظر شما این نباشد.
پرویز مشکاتیان
.
پرویز مشکاتیان جان به "آستان جانان" نهاد روحش شاد.
گویا که از این میکده یاران همه رفتند
هم ساقی و هم ساغر و مستان همه رفتند
زین منزل ویران و از آن اهل خرابات
بر جای یکی نیست که یاران همه رفتند
از هر که کنی یاد به صد حسرت و صد آه
جز خاطره ای نیست که مردان همه رفتند
از جمع هنر نیز همانسان که تو دانی
اهل ادب و دانش و عرفان همه رفتند
شاید به تاسی دل حضرت حافظ
با شادی از این منزل ویران همه رفتند
باید همگان میکده را قدر بدانند
اکنون که ازاین حلقه رندان همه رفتند
شعر: دکتر اسکندریان (نامی)
آهنگ غم انگیزش را بشنوید.
سبز زنده است
احمد زید آبادی و 9 شهریور سالروز تولدش


امروز 9 شهریور و سالروز تولد مرد بزرگ عرصه مطبوعات احمد زیدآبادی عزیز است.
یادم آمد به اینکه چند سال قبل که دو نفر از دوستانش پس از آزادی از زندان ٢٠٩ به دیدارش شتافته و برایش از زندان خبری تهدیدآمیز برده بودند در مقاله ای با عنوان "نادم نخواهم شد" در جواب بازجویش که از او ندامت از نوشته هایش را طلب میکرده خود را با توماس مور -شخصیت کتاب مردی برای تمام فصول- مقایسه نموده و روایت کرده بود که:
"گفتم کتاب مردی برای تمام فصول را خواندهای؟ با اندکی مکث گفت که خوانده است، اما از مکثش دانستم که نخوانده، ولی فکر میکند که اگر بگوید کتابی را نخوانده، برایش ضعف تلقی میشود. گفتم: "اگر خواندهای، پس میتوانی مرا نیز مانند توماس مور فرض کنی، من به سبک خاص خویش، آدمی عارف مسلکم. در زندگی اجتماعی دایرهای برای انعطاف قائلم و دایرهای برای مقاومت. هر کس از دایره نخست با من برخورد کند، مرا راحت و منعطف و بذلهگو و شوخ طبع خواهد یافت، اما آنکه بخواهد از دایره دوم بر من وارد شود و شخصیت انسانیام را تباه کند، مرا سخت و عبوس و جدی و انعطاف ناپذیر خواهد دید، حتی اگر گردنم مانند توماس مور به زیر گیوتین رود، نادم نخواهم شد، میتوانی بیازمایی!"
نمیدانم الان برای آزمودنش چه بر سر زیدآبادی می آورند ولی این را میدانم که نتیجه اش هر چه باشد پیروز میدان آزمون احمد زیدآبادیست.
و ما با تمام عشق میگوئیم:
احمد عزیز
هر چند در زندانی و صدای ما را نمیشنوی ولی نتیجه این آزمون ظالمانه هر چه باشد توئی که پیروز برمیگردی، تولدت را از صمیم قلب تبریک میگویم باشد که ندای قلبی مان دیوار های زندان را در نوردد.
جومونگ ماهی صفت

اخبار مربوط به جومونگ کم بود که خبر ماهی صفت هم به تیتر اخبار ایمیلهای ارسالی اضافه شد، حالا جومونگ را میشه یه کاریش کرد ولی ماهی صفت را چیکار کنیم؟؟!!!
کافه پیانو و فرهاد جعفری

آقای جعفری عزیز
سلام
اولین بار که تصویر و صدای شما را در BBC دیدم و شنیدم و مطلب نوشته شده توسط شما را در سایت مذکور دیدم که قبل از انتخابات از یکی از کاندیداها دفاع می کردید برایم بسیار تعجب برانگیز بود ولی زود متوجه شدم که اشتباه از من بوده چرا که من در ذهن خودم شما را نویسنده ای ساخته بودم که خاستگاه فکریتان را برآمده از مردم میدانستم و شما را مانند بسیاری از نویسندگان پرافتخار این سرزمین در کنار مردم می دیدم و فکر میکردم که شما هم در جبهه اکثریت واقعی مردم هستید. در هر حال با وجود اینکه گفتار آنشبتان برایم قابل هضم نبود ولی آنرا عقیده شما یافتم و هر چند ناراحت بودم که نویسنده ای که کتابش را دوست می داشتم عقیده اش را گونه ای دیگر میدیدم ولی به عقیده شما احترام می گذاشتم هر چند از شما دلگیر هم بودم. تا اینکه سرکوب وسیع مردم معترض به نتیجه انتخابات پیش آمد و چنان شد که افتد و دانی با خودم گفتم حتما شما از وضع پیش آمده تبری می جوئید و کشت و کشتار مردم و جوانان این سرزمین را بر نمی تابید ولی دیدم کماکان بر همان مسیرید و عجب آنکه برای تنفیذ رئیس جمهور محترمتان هم مقاله ای نوشته اید ومراسم تنفیذ را تبریک گفته اید. تنفیذی که تا به آن رسیدیم چندین کشته و زخمی و مجروح بر جای گذاشته و مادران و پدرانی را داغدار کرده عجب آنکه رئیس جمهور محترمتان بتازگی فرموده اند که پس از شروع می خواهد سرمان را هم به سقف بکوبند که البته با توجه به اتفاقات چند روز اخیر نمیدانم دیگر مانده که چه کاری انجام دهند. در این چند روز که ایشان رسما تهدید نمی کردند از کشتن و کتک زدن دیدیم و شنیدیم تا فحش و تو هین و تجاوز و به خدا پناه میبرم از اینکه با کوبیدن سر به سقف چه کاری بر سر مردم خواهند آورد؟؟!.
جناب آقای جعفری
مگر شما در بین این مردم زندگی نمیکنید مگر نشنیدید ناله های مادران داغدار را مگر چشمان به دوربین دوخته ندا آقا سلطان را ندیدید، مگر نخوانده اید گزارش های وحشتناکی که آزادشدگان از زندان روایت کرده اند، مگر عکس های موجود در اینترنت را ندیده اید؟!! و هزاران اما و اگر دیگر.
نویسنده محترم
به بیش از 20 نفر از دوستانم توصیه کردم که "کافه پیانو" را بخوانند، برای تولد چند تن از دوستانم کتاب شما را هدیه دادم، چند بار کتابتان را خواندم ولی ای کاش که هیچکدام از این کارها را نکرده بودم نه بخاطر عقیده شما که عقیده هرکسی برای خود و دیگران محترم است بلکه بخاطر ندیدن سینه های گلوله خورده و چشم های کبود شده و تن های زخمی شده از باتوم های الکتریکی و نشنیدن ناله های مادران داغدار و ضجه های فرزندان این مملکت در زیر کتک و و ......

آقای جعفری
کتابتان را در کتابخانه ام دارم نمیتوانم مانند خیلیهای دیگر برایتان پس بفرستم چرا که دوستی عزیز برایم هدیه گرفته -آنهم بمناسبت روز پدر و مرد که مناسبتش تولد کسیست که برای در آوردن خلخال از پای زن یهودی در آنطرف مملکت اسلامی خود را و هر مسلمان دیگری را مسئول میداند و می فرماید که اگر مسلمانی از این درد بمیرد رواست- وگرنه قطعا برایتان پس میفرستادمش تا به لیست کتابهای مرجوعیتان یکی دیگر اضافه شود.
پس جناب جعفری لطفا کتاب کافه پیانو من را هم پس فرستاده فرض کنید تا بودنش در میان دیگر کتابهای کتابخانه ام که هر کدامشان ارزشی صد چندان برایم دارد، بر وجودم سنگینی نکند.
پ.ن.١ اینجا را هم ببینید
نگاه ابطحی
بدون هیچ توضیحی شما را دعوت میکنم تا به چشمهای ابطحی و نگاه او توجه کنید و خودتان زحمت خواندن حدیث مفصل از این مجمل را بکشید.


چه زیباست این شعری که آنرا از قول دکتر شریعتی نقل می کنند:
"خداوندا
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری می کشد آن کس که انسان است
و از احساس سر شار است....."
*************
خداوندا ما و مملکتمان را در پناه خودت ایمن دار.
افراط و تفریط
در سالهای گذشته که نوجوان بودم و خام تر –لفظ خام تر را بکار بردم تا خامی از آن متبادر شود که وضعیت الانست که داعیه پختگی ندارم- بنده خدائی را میشناختم نمیدانم چرا حتی از دیدنش ناراحت بودم و حتی وقتی در جمع دوستان بودیم و او را بر حسب اتفاق میدیدم من بنای غرولند میگذاشتم و ناله و شکوه که از فلانی خوشم نمی آید و چندین و چند دیگر.
یادم می آید که روزی حسین به من گفت مگر فلانی چه هیزم تری به تو فروخته که وقتی میبینیش حکایت جن و بسم الله دارید دلیل خاصی نداشت ولی بعضی از تفکراتش را نمیپسندیدم و بر اقتضای جوانی در جاده افراط و تفریط رکاب میزدم هر چند که الان که فکرش را میکنم آن تفکرات و اندیشه ها در آن زمان و مکان محترم بود هر چند همین الان هم که این مطالب را مینویسم بسیاری از آنها را قبول دارم.
سرتان را بدرد نیاورم بعد از مدتی و در گذر زمان و در اثر اتفاقات روزگار که ریشه در حوادث آن دوران داشت دورانی که برای ما بوی باروت و شهید و مجروح و آزادگان در بند بود ما را در کنار هم قرار داد و او که حکایت بسم الله و پونه را برای من داشت به یکی از دوستان من تبدیل شد که این دوستی بعد از گذشت سالها تا کنون نیز ادامه دارد. اگر در آن روزها کسی خبر دوستی شکل گرفته میان ما در آینده میداد باور کردنی نبود .

این داستان را که گفتم برای این بود که مطلب اصلی را برایتان بنویسم در خبر ها خواندم که اکبر گنجی فعال سیاسی و روزنامه نگار محترم کشورمان طی بیانیه ای از فعالان مختلف ایرانی دعوت کرده تا "برای اعلام پشتیبانی از جنبش سبز مردم ایران، محکوم کردن تقلب گسترده درانتخابات، سرکوب بی رحمانه اعتراضات مردمی، و بازداشت غیرقانونی صدها شهروند و فعال سیاسی و اجتماعی در ایران به مدّت سه روز از ۳۱ تیر تا ۲ مرداد ماه (۲۲ تا ۲۴ جولای) در برابر مقر سازمان ملل متحد در نیویورک دست به اعتصاب غذا بزنند" در این بیانیه که به امضاء تعدادی از فعالان ایرانی رسیده آمده است:
ما امضا کنندگان این نامه برای اعلام پشتیبانی از جنبش سبز مردم ایران، محکوم کردن تقلب گسترده درانتخابات، سرکوب بی رحمانه اعتراضات مردمی، و بازداشت غیرقانونی صدها شهروند و فعال سیاسی و اجتماعی در ایران به مدّت سه روز از ۳۱ تیر تا ۲ مرداد ماه (۲۲ تا ۲۴ جولای) در برابر مقر سازمان ملل متحد در نیویورک دست به اعتصاب غذا خواهیم زد تا صدای مظلومیت مردم شریف ایران زمین را به گوش جهانیان برسانیم، و از اعضای مسؤول جامعه جهانی بخواهیم که مصرانه و بجدّ از دولت جمهوری اسلامی بخواهند که تمامی بازداشت شدگان را بسرعت و بدون هیچ قید و شرطی آزاد نمایند. با توجه به وضعیت نگران کننده ی در معرض خطر بودن جان و سلامتی بازداشت شدگان اخیر، خواستار دیدار نماینده ی دبیر کل سازمان ملل متحد با بازداشت شدگان و آزادی فوری نامبردگان هستیم.
علاوه بر اصل مطلب که حمایت قشری از ایرانیان در خارج از کشور از جنبش مردم ایران در داخل است و این عملیست پسندیده قصد من نکته ای است که این فراخوان در کنار خود دارد در میان امضاء کنندگان و یا حمایت کنندگان این بیانیه که طیف وسیعی را در بر می گیرد اسامی بچشم میخورد که در یک صفحه و در کنار هم و با یک هدف گرد آمده است که جالب است.
امضاء کنندگان این بیانیه شامل افراد زیر هستند:
عبدالعلی بازرگان.- محمد برقعی- حسین بشیریه .- علی بنوعزیزی- نیره توحیدی. - فاطمه حقیقت جو. - حمید دباشی. - مصطفی رخ صفت. - علی رضایی. -احمد صدری. - محمود صدری. - کاظم علمداری. - عبدی کلانتری. - رضا فانی یزدی. - نهضت فرنودی. - منصور فرهنگ. ۷- احمد کریمی حکاک. - حسین کمالی. - مهرانگیز کار. - اکبر گنجی. - ابراهیم سلطانی. -علی میر سپاسی. - مجید محمدی. - مهرداد مشایخی. - آرش نراقی. - نادر هاشمی.
و در میان حمایت کنندگان اسامی زیر به چشم میخورد:
- طاهر احمدزاده. - یرواند آبراهامیان. - ژانت آفاری. - مهرزاد بروجردی- شهرنوش پارسی پور. - عبدالکریم سروش. - معصومه شفیعی - محسن قائم مقام. - علی قدسی. - علی کشتگر. - محسن مخملباف. - رضا معینی. - موسوی خوئینی. - محمد رضا نیکفر. - سهیلا وحدتی. - حسن یوسفی اشکوری. - گوگوش. - ابی. - شهیار قنبری. - فرامرز اصلانی. - رضاعلامه زاده. - شهره آغداشلو. - رضا براهنی. - رابرت ردفورد. - نوام چامسکی. - خوزه کازونوا.
قصدم از طرح این مطلب چه بود؟
در اوائل انقلاب که چنان شوری در سرها بود که بعضی ها حتی نصایح و سفارشات مهندس بازرگان -این مرد بزرگ - را هم بر نمی تافتند و او را خودی نمیدانستند اگر به دکتر سروش یا اکبر گنجی و یا حتی کسانیکه الان در ایرانند و داخل حکومت و راضی از این اقدام گنجی، از روزهای 31 تیر تا 2 مرداد سال 1388 میگفتید که چنین روزی میاید که شما برای دفاع از مردم کشورتان در برابر ستم هائی که در ایران می بینند در کشور شیطان بزرگ (اسمی که بجای آمریکا در اول انقلاب بکار میبردند و بسیار هم مرسوم بود) و در برابر مقر سازمان ملل دست به اعتصاب خواهید زد بعید نبود که از تعجب شاخ در نیاورند و خاصه آنکه طیف وسیع اسامی را که پشتیبانی کرده اند از این عمل آنها را ببینند و در کل باورش برای آنها و هر کس دیگری سخت بود.
و درسی که من از این داستان میگیرم که دکتر سروس نیز بخوبی در لندن این مطلب را ادا کرده -در حالیکه با فرخ نگهدار و در کنار هم و سر یک میز نشسته بودند- اینست که شرائط نظرات انسانها را تعدیل میکند و اینکه انسان در هیچ شرائطی نباید در ورطه افراط و تفریط بیفتد و تکذیب و یا تائید صد در صد داشته باشد کاری که متاسفانه بعضی ها که جوانتر هم هستند مرتکب می شوند (مشابه رفتار افراط آمیزی که من نسبت به دوستم در آنزمان داشتم) یکی از عکس العملهای این افراط را در انتخابات نهم دیدیم که بغض به یکی باعث رای دادن به دیگری شد جالب آنکه بعضی از آنها را در این چند روز میدیدم که از سخنران نماز جمعه 26 تیر –آقای هاشمی رفسنجانی- دفاع میکردند و عملش را میستودند در حالیکه دوست داشتند بیاد نیاورند و نیاوریم که نظر قبلیشان چه بوده است. هر چند منهم اصراری بر بیاد آوردنشان نداشتم چرا که خودشان با ذکاوتند و باهوش.
شاید کسانی این موارد را از خصوصیات گذر سن و سال بدانند که جوانی آمیخته با شور و شر است و میانسالیست که اعتدال بهمراه دارد - هر چند که الان بسیاری از رفتارها معتدل تر است از رفتارهای همسالان مشابه در اول انقلاب- ولی باز هم چه خوبست که رفتار دیگران سرمشق بگیریم و آینده خود را در حال آنان ببینیم تا بتوانیم از گذشته ها درس بگیریم که ساختن آینده کشورمان در گرو نگاه به گذشته است.
که خوش گفت:
شب آبستن است تا چه زاید سحر
پ.ن. قصدم از نوشتن این نبود که اسامی فوق را در دو طیف روبروی هم قرار دهم و یا این عمل را تخطئه کنم چرا که از نظر من هر کسی که ضربانش هنوز در ایران میزند باید تا آنجا که میتواند برای مملکتش و ساختنش از هیچ کوششی فرو گذاری نکند و همین است که عمل کلیه کسانی که نامشان در بالا آمد ستودنیست و قابل احترام ولی درسی هم در کنارش به تجربه بگیریم بد نیست.
پ.ن.2 داستان اول متن را هم برای تجدید خاطره عرض کردم.
شهروند چهار ساله شد
دوباره 21 تیر شد زمان مثل برق و باد میگذرد و باور کردنی نیست.
21 تیر سالگرد تولد وبلاگ شهروند است که او اول بار مستاجر خانه ای در بلاگفا بود و بدون آنکه خلافی مرتکب شود بر درب خانه اش قفلی زدند به سنگینی نفرت و قهر تا از ورود دوستانش جلوگیری کنند بلکه عنکبوت نا امیدی و خستگی در خانه بی مهمانش لانه کند ولی او فرش مهربانیش را در محله ای دیگر و در خانه دیگری پهن کرد تا قلب بزرگش به جبران کوچکی گلیمش پذیرای قدوم دوستان بی ریایش باشد.
شکر خدا را که صدای محبت شما را به من میرساند که به همین زنده ایم در این دوران آتش و خاکستر.
به همه دوستان که مهمانم شده اند و من را تنها نگذاشته اند سلام می کنم، و از سر اخلاص و عشق بوسه می زنم بر دستان پر مهرتان که با فشار دادن دکمه های کیبورد نامه محبت را برایم رقم می زدید.
به تمام کسانی که نام زیبایشان را در قالب اسم وبلاگشان زینت بخش دیوار کوتاه این خانه ام کرده ام درود میفرستم:
به عماد نازنین که مظهر مهربانیست،
به آرسام عزیز که نمیبینمش ولی یادش را همیشه با خود دارم، به الهام خوب و مهربان که مهمان ثابت این کلبه است هر چند دیر به دیر زنگ خانه ام را میفشارد، به سحر که مدتیست از او بی خبرم و نگران و چشم براهش، به پرنیان که مظهر مهربانیست، به بابک که یاس و داس را دارد ولی با یاس ها به داس سخن نمیگوید (١)، به جاویدان که با ساوالانش می نوشت ولی مدتیست که خبری از او ندارم و بی خبری دلنگرانی دارد، به سینا که با عنکبوتش مطالب جالبی می نویسد، به دوست تازه آشنایم آخرین پدر خوانده که یکی از مشتری های پر و پا قرص نوشته هایش هستم و اندیشه هایمان به هم نزدیکست، و بالاخره به مسیح مهربان که نوشته هایش را دوست دارم و به مسعود بهنود عزیز که هیچ نوشته ای از او را نخوانده نگذاشته ام و نوشته ایش همیشه الگوی من بوده است.
و در آخر به همه کسانی که گاه و بیگاه از سر لطف به من سر میزنند سلامی می کنم به وسعت دریا ها و گرمی خورشید:
به زنان کوچک، مهدی فیروزی، فرید صلواتی، تنها.دلریخته، صبا، پسر پاییزی، مهـــــــــران، دو تا همکلاسی، مهدی باقرپور، میرا راد و تمام کسانی که آمدند ولی اسمهایشان در اینجا نیامدند.
برایم سخت بود که در این روزهای محنت و درد از تولد سخن بگویم ولی وظیفه بود که تشکر کنم از دوستانم که به ناچار بهانه اش سالگرد تولد وبلاگم بود.
(١) جمله "با یاس ها به داس سخن نمی گوید" را از شاملوی بزرگ به عاریت گرفته ام اینرا بگویم برای کسانی که اطلاع نداشتند تا به اشتباه فکر نکنند من از این هنرها دارم.
تحریمیها

وای که ذله شدم از دست برخی دوستان تحریمی عزیزم هنوز نفهمیدم حرف حسابشون چیه؟ هر چه حرف میزنم و دلیل می آورم باز دور تسلسل و برمیگردم به جای اول.
کم کم دارم انرژی خودم را از دست میدم برای آشتی دادن این گروه با صندوق رای.
ولی باز هم جمله ای از مسعود بهنود عزیز را زینت بخش این نوشته ام میکنم که در جواب تحریمیهائی که کم حوصله بودند و توقع داشتند ره چندین ساله را یک شبه بروند گفت (نقل به مضمون):
"اگر پدران ما در جنبش مشروطه حوصله بخرج داده بودند امروزه روز سرنوشت ما جور دیگری بود."
پس دوستان بیائید ما اشتباه پدرانمان را تکرار نکنیم و مملکتمان را برای فرزندانمان بسازیم تا به لعن و نفرین آنها دچار نشویم.
سوم خرداد روز آزادسازی خرمشهر

- سال قبل در چنین روزی عکس شهید محمد جهان آرا را برای مطلب نوشته شده در مورد سوم خرداد و روز آزادسازی خرمشهر انتخاب کردم و یاد و خاطره همه کسانی که بی دریغ ازمملکتشان دفاع کرده بودند را گرامی داشتم چه زود یکسال گذشت امروز هم یاد همه دلاوران عرصه جنگ را پاس میداریم و سر تعظیم و ارادت فرود می آوریم بر آستان شهدا و جانبازان و مفقودین و اسراء جنگ.
- یکسال به عمر من هم اضافه شد از فروغ فرخزاد نقل میکنند که می گفته "من روز تولدم را دوست ندارم چون با گذشت یک روز یکسال به سنم اضافه میشود" نمیدانم چرا هر وقت روز تولدم میرسد ناخودآگاه یاد این جمله فروغ می افتم.
سوم خرداد سالروز تولد من هم هست.
انتخابات

دوباره قبل از انتخابات شد و بعضی از مردم کاسه چه کنم بدست گرفتند مثل اینکه این داستان تکراریست و هر از مدتی گریبانگیر تعداد کثیری میشود.
خدمت کسانی که نمیخواهند رای دهند و با رای خود وضعیت مطلوب نسبی را بدست آورند و برای اینکارشان هم همان دلیل نخ نما شده همیشگی را هم با خود به یدک می کشند عرض میکنم که حداقل راهکاری ارائه دهید و دیگر بندگان خدا را از این شک بیرون آورید تا بدانیم که باید چکار کرد.
پ.ن. من با رای دادن در این مقطع موافقم و اصولا معتقدم که قهر با صندوق رای دردی را دوا نخواهد کرد و این پست (انتخابات) را برای دوستانی نوشتم که می دانستند چه چیز نمی خواهند ولی نمیدانستند که چه می خواهند و از آنها درخواست کرده بودم که حال که می خواهید به تحریمیان بپیوندید دلیل کارتان را هم بگوئید تا سره از ناسره تشخیص داده شود شاید راه ما اشتباست، ولی برای تعدای از دوستانم سوء تفاهمی پیش آمده بود که منهم جزء قافله تحریمیها هستم، خدمت این دوستان عرض کنم که فعلا راه دیگری نمیشناسم برای نجات مملکتم از هزاران بلا و مصیبت بجز صندوق رای و ضمن اینکه بقول مسعود بهنود عزیز: "تغییر، از راه انتخابات ازاد شیرین ترین و راضی کننده ترین پدیده ای است که در دنیای امروز جواب می دهد"
روز معلم
روز معلم بر تمام معلمین زحمت کش و مظلوم مبارک.
یکماه از سال 88 گذشت
امروز 31 فروردینماه است و یکماه سال 88 را پشت سر گذاشتیم انگار همین دیروز بود که سال را نو کردیم خیلی زود گذشت. البته باور کردنی نیست سال 87 هم واقعا مانند برق و باد گذشت. هر چند گذر زمان برای افراد نسبی است، جالبه از هر کسی هم که می پرسم برای او هم سال گذشته به تندی سپری شده است ولی نمیدونم چرا هر وقت صحبت سریع بودن گذر زمان پیش میاد این مطلع غزل سعدی را بیاد میارم البته لازم به ذکر است که بنده بر حسب طبقه بندی جناب سعدی پاسبان نیستم ولی اطمینان هم دارم که سری بر کنار جانان ندارم.
|
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان |
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان |
روز ارتش مبارک
امروز گرامیداشت روز ارتش است یاد و خاطره همه کسانی که دلاورانه برای دفاع از وطنشان جان خود را بر کف نهادند گرامیباد.
گرامی باد یاد تمام جانبازان و اسیران هشت سال جنگ با عراق.
باران این نعمت خدا
امسال در ایام عید هم که خدا را شکر بارون (یا باران فرقی نمیکنه) بارید و بالاخره کمی از خشکسالی فاصله گرفتیم، با توجه بر اینکه طبق سخنان بعضی بزرگان نباریدن باران نشانه گناه زیاد است و بالطبع ریزش آن نشانگر اعمال نیک و کمتر شدن گناه مردم است در همین جا بنده کمترین صمیمانه از مردمی که با ترک معاصی باعث فرود نعمت الهی شده اند کمال تشکر را دارم.
نوروز مبارک باد
فرا رسیدن سال نو را به همه ایرانیهای عاشق ایران تبریک می گویم.آرزو میکنم سال نو، سالی همراه با سلامتی و موفقیت برای تمام هموطنان باشد.
با احترام
علی - شهروند




انصراف - تکذیب

دیروز از جائی شنیدم که آقای خاتمی انصراف خود از نامزدی ریاست جمهوری را اعلام کرده اند ولی امروز صبح در جراید و رسانه ها خواندم که میرحسین موسوی و کسانی دیگر از ایشان خواسته اند که این مهم را به تاخیر بیندازند که گویا مقبول واقع شده است.
خلاصه خیلی دوست دارم بدانم که چه خبر است انگار این آقای خاتمی عزیز هم تا ما را دق ندهد ول کن نیست.
دوست دارم او بماند نه برای هر کاری که کرد و یا نه بخاطر تمام فرصت هائی که سوخت و یا بقولی تمام کارهائی که نکرد بلکه برای اینکه شریف ماند و شریف است و این شرافت را در کمتر کسی سراغ دارم.
میهمان شیراز و فارس
خودسوزی یک جانباز، مقابل مجلس
در خبرها خواندم که یک جانباز در مقابل مجلس خود سوزی کرده است، بنابه به گزارش سایت تابناک این جانباز در اعتراض به عدم امکان ملاقات با نماینده حوزه انتخابیهاش،در مقابل مجلس خود را با بنزین به آتش کشیده است.
خودسوزی دردناکترین و وحشتناکترین نوع خودکشیست که باید کارد از استخوان کسی رد شده باشد که به این نوع خودکشی آنهم داوطلبانه تن دردهد، میگویم کارد از استخوان رد شده باشد چون حتی فکر کنم با رسیدن کارد به استخوان هم شجاعتی می خواهد که خودسوزی کنی، و هم اینکه بسیاری از ما در گذران زندگی روزمره مان بارها کارد به استخوانمان رسیده است ولی تحملش کردیم که چاره دیگری نداشته ایم.
نکته دیگر اینکه رئیس مجلس و مدیرکل امور مجلس بنیاد شهید و امور ایثارگران تکذیب کرده اند که نامبرده جانباز نبوده است هر چند در اصل قضیه فرقی نمیکند چرا که یک انسان آنقدر دچار مشکلات بوده که حاضر شده خود را به بدترین نحو ممکن از بین ببرد تا شاید نحوه مردنش کسانی را بیدار کند.
وقتی به این قضیه فکر میکنم نمیتوانم از فکر لحظه ای که او زنده زنده در آتش می سوخته بیرون بیایم.
چه باید گفت و چه میتوان گفت که بقول شاملو "خاموشی به هزار زبان در سخن است.
نسل ما
دوست با ذوق اینترنتی الهام در مورد جشن برگزاری دهه فجر در ایامی که مدرسه میرفته مطلبی دارد که توصیه میکنم آنرا بخوانید که داستان نسل ماست و انگاری که روایتگرش خودتان باشید. وقتی متن را خواندم آنقدر خوب نوشته بود که نیازی به هیچ توضیحی نداشت. خواستم برایش متنی را بعنوان نظر بگذارم که بخاطر طولانی بودن میسر نشد و با کمی تغییر در افعال و روش روایت در اینجا آوردم.
متن ایشان جمله ای دارد که باعث این نوشته شد. و آن اینست که: "نسل ما نسل دلهاییست که زیر پا گذاشته شد."
وقتی این جمله را دیدم نتوانستم خاطرات گذشته را بیاد نیاورم.
با وجود چند سالی که من از نویسنده متن بزرگترم ولی روایت ایشان داستان زندگی نسل ما هم است.
با خواندن نوشته ایشان مرغ خیال پر کشید و من را به دانشکاه و زمان دانشجوئی برد که دورانی بود و چه دغدغه هائی داشتیم و چه محدودیتهائی.
یادم می آید یک روز یک کاپشن جین در دانشگاه پوشیده بودم و با آن به کلاس رفتم ولی فقط همان یکبار بود و کاپشن برای همیشه در کمد نو ماند تا اینکه کهنه شد. نمیدانید چقدر نگاه سنگین بچه های انجمن همان یک روز برایم سخت بود، جوراب سفید که نشانه جلف بودن بود و اخطار کمیته انضباطی بهمراه داشت، باور میکنید من همکلاسیهای دخترم را نمی شناختم و نمی شناسم.
وقتی با همکلاسیهای دخترمان از کنار هم رد می شدیم از ترس حتی بهم سلام هم نمی کردیم!!!
دوستیها مرده بود و بجای محبت به یکدیگر بذر کینه بود.
بچه های انجمن اسلامی دانشکده ما همه با یقه های بسته و پیراهن های رنگ تیره آنهم روی شلوار با کفش بسیار ساده و شلوار های پارچه ای و جالب اینکه ملاک خوب بودن نیز همین تیپ و قیافه بود.
حالا می بینم بچه های انجمن اسلامی فلان دانشگاه موهای ژل زده دارند و ریش مدل دار و شلوار جین می پوشند و جالب اینکه همه اینها عادیست.
نه اینکه موی ژل زده نفی خوبی و دلیل بدی باشد نه، فقط می خواهم تفاوت ها را بگویم و بگویم من و امثال من چه بدبختی هائی کشیدیم و برای چه چیزهائی باید جواب پس میدادیم.
چند سال قبل یک روز که برای جشن فارغ التحصیلی برادرم به آمفی تئاتر دانشکده شان رفته بودم دیدن مراسم عصبی ام کرده بود وقتی عزیز حاضر در جلسه از من دلیلش را پرسید گفتم در زمان دانشجوئی من برای پوشیدن یک کاپشن جین آنهم یک صبح تا ظهر مسیر زندگیم عوض شد -البته این عوض شدن به نفعم شد، عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد- و حالا اینجا پسرها با کت و شلوار و کراوات و دختر ها با مانتوهای رنگارنگ؟
در این مراسم دوستان وهمکلاسیهای برادرم با هم عکس و فیلم میگرفتند و من در مراسم فارغ التحصیلیم برای اینکه فیلمبردار دعوت کنم تعهد دادم که اصلا از طرفی که خانمها نشسته اند فیلم نگیرم با این همه بلافاصله بعد از اتمام مراسمم فیلمم را برای دیدن به کمیته انضباطی بردم تا بازبینی شود که مبادا اسلام در خطر افتاده باشد.
نه اینکه ناراحت بودم از پوشیدن لباس رنگارنگ و کراوات و اینکه چرا اینها اینچنین هستند که بنظرم اشتباه نبود کارشان و اصلا مشکلی نبود، غبطه می خوردم که ما چه دورانی را پشت سر گذاشتیم و چگونه جوانیمان را حرام کردند؟!
جواب نسل ما و تند روی هائی که با ما شد را چه کسی میدهد.
چه بگویم که گفتنی زیاد است فقط یاد آوریش آتش به جانم می زند و بس.
آری درست می گوید الهام که: "نسل ما نسل دلهاییست که زیر پا گذاشته شد."
اسامه فیلم صدیق برمک
گاهگاهی از میان فیلم هائی که می بینم یک یا چند تا از آنها بحدی خوب است که اثرش تا چند روز ماندگارست و نمیتوان هیچ وقت دیدنش را فراموش کرد.

فیلم OSAMA ساخته "صدیق برمک" کارگردان افغانی از این دسته فیلمهاست.
وقایع فیلم در مورد زندگی مادر و دختریست که در زمان سلطه طالبان در افغانستان می گذرد.
مادر که گویا پزشک است برای تامین زندگی خود، دختر و مادر پیرش در بیمارستانی در کابل کار میکند که همین کار نیز بسختی انجام می شود چرا که هر بار با هجوم طالبان به بیمارستان او باید رو بپوشاند و از دید آنها پنهان شود.

چون امرار معاش و تامین زندگی برای او و خانواده اش سخت می شود شبی که مادربزرگ سر نوه را در دامان دارد و برایش قصه می گوید داستانی از برابری زن و مرد و اینکه تفاوت زن و مرد فقط در ظاهر آنهاست تصمیمی گرفته می شود که ادامه داستان فیلم حول آن تصمیم می گردد.

صدیق برمک کارگردان افغانی ومتولد ۷ سپتامبر ۱۹۶۲ است او متولد دره پنجشیر و همشهری احمد شاه مسعود می باشد. او فارغ التحصیل رشته فیلم سازی از دانشگاه مسکو است و فیلمهای او برنده جوایز بینالمللی شدهاند. اسامه اولین فیلم بلند سینمائی اوست که در سال 2003 ساخته است و پلاک یادبود فلینی را که هدیه این سازمان به فیلمسازان برگزیده است توسط آقای ماتسورا، مدیر کل یونسکو، برای همین فیلم به صدیق برمک اهدا شده است.
او در این فیلم جنایات طالبان بر افغانستان و درد و رنج مرد افغان را بخوبی نشان داده است. و با این فیلم درد و رنج مرد افغان را به جهانیان شناسانده است.
بر اساس اطلاعات سایت IMDB "صدیق برمک" "مارینا گلبهاری" هنرپیشه ای که در فیلم نقش دختر خانواده بازی میکند را بصورت تصادفی در خیابانهای کابل پیدا می کند که برای سیر کردن شکم خانواده اش مشغول گدائی بوده است و او برای بازی در فیلم او را انتخاب میکند و مارینا درآمد بازی در فیلمش را برای خرید یک خانه برای والدینش در یک محله فقیر نشین کابل صرف میکند.
او اصلیتش تاجیکی است پدرش یک مغازه موسیقی داشته که توسط طالبان ویران شده است.
از دیگر نکات اینکه او تا قبل از بازی در فیلم "اسامه" فقط یک فیلم دیده و آن نسخه ویدئوئی "تایتانیک" بوده است.
او برای بازی در این فیلم 14 دلار دستمزد گرفته است، البته او بعدا" از جشنواره فیلم سئول برای بازی در این فیلم 4000 دلار جایزه گرفت.
او پس از بازی در این فیلم آرزو کرده که از این به بعد در فیلمهای زیادی بازی کند و بتواند یک روزی در فیلمی که خودش کارگردانی کرده ایفای نقش کند.
این فیلم نکات جالب دیگری نیز دارد که جمله ایست از دکتر شریعتی که در ابتدای فیلم نقل قول می شود و دیگر اینکه گویا مراحل فنی این فیلم در ایران انجام گرفته است.
در هر حال اگر دنبال دیدن یک فیلم خوب هستید اسامه را ببینند.

پرتاب کفش به سمت جرج بوش و شادی بعضی ایرانیها
هر چه فکر می کنم نمیتوانم بفهمم که پرتاب کفش به جرج بوش رئیس جمهور آمریکا چه ربطی به ما دارد که اینقدر در تریبون های مختلف از این واقعه به شادی یاد می کنیم؟؟!!
البته من را به طرفداری از آمریکا متهم نکنید که علاقه ای به جرج بوش ندارم ولی تنها حسنی که این پرتاب کفش داشته این بود که جرج بوش می تواند ادعا کند در کشور عراق که مردم در سایه دیکتاتوری صدام حق کشیدن نفس هم نداشتند به جائی رسیده که شخصی میتواند با پرتاب کفش –که در میان اعراب توهین بزرگیست این پرتاب کفش- به رئیس جمهور کشور دیگری آزادی را به نمایش بگذارد و گرنه بقول آقای ابطحی "پرتاب کفش نه کار سخت و پیچیده ی نظامی است ونه نشانه ی اعتراض عمیق و عمومی است".
از طرفی علمای ما در منابر و محافل از این واقعه به نیکی یاد می کنند و از طرف دیگر اتحادیه کفاشان کفشهای منتظر الزیدی را در یک اقدام نمادین بیمه می کنند و تامین مادام العمر کفش خود و خانواده اش را بعهده می گیرند جالب اینکه طبق گزارش خبرگزاریها خانواده این خبرنگار عراقی طی مصابه ای اعلام کرده اند که او بهمان اندازه که از جرج بوش متنفر است از ایرانی ها هم بخاطر دخالت در امور مملکتش ناراضیست.
اینست نتیجه تصمیمی که در باره آن فکر نباشد.
چقدر زیبا نوشته مسیح علی نژاد مطلبی در اینباره که براستی حق مطلب را ادا کرده بود. او سئوالی در لابلای نوشته اش دارد که بد نیست آنرا بخوانیم آنجا که می گوید:
اگر همین کفش از سوی همین خبرنگار که از قضا خانواده او اعلام کرده اند که از دخالتهای ایران نیز به اندازه نیروهای نظامی ایالت متحده در منطقه متنفر هستند؛ به سمت رییس جمهور ایران پرت می شد، آیا باز هم از آن به عنوان نشانه ماندگار در تاریخ یاد می شد یا همصدا با صدا و سیما برای دفاع و آبروی ایران سینه ها سپر میشد؟
مخملباف
مدتی قبل با دوستی در مورد مخملباف صحبت می کردیم، و من حرفم این بود که او در سالهای 60 چه رفتاری داشت و نامه ای که در مورد مهرجوئی نوشته بود و تند رویهائی که در حوزه هنری داشت که نقل می کنند او حتی تاب پوشیدن مانتوهای مدل آنروزها که کم از چادر نداشت را هم نداشته و الان ببین به چه روزی افتاده است. دوستم می گفت که انسانها در حال تغییرند و چه اشکالی دارد که مخملباف هم در این مسیر قرار گیرد و حتی او نظری داشت که می گفت تو چه میدانی که دخترانش باعث این تغییرات نشده باشند. که البته اشاره ایشان به نفوذ فرزندان -بخصوص فرزند دختر- بر روی پدر و مادران بود. حرفی نیست ولی وقتی می شنوی و می خوانی که در آنروزها مخملباف اگر حرفی یا رفتاری بر خلاف میلش بوده بجای حرف چماق تکفیر بدست می گرفته کمی برایت تغییر الانش سخت است. بسا کسانی که بخاطر هم عقیده نبودن بامحسن خان مخملباف از نان خوردن افتاده اند و مجبور شده اند که عطای حوزه هنری را به لقایش ببخشند!!؟؟ آیا هر کسی می تواند در زمانی تندروترین باشد و تازیانه بدست گیرد و بعد با گذشت زمان چنان طیف عقیده را بپیماید که وقتی دو زمان زندگیش را کنار هم قرار بدهی نتوانی قبولش کنی؟؟ درست مثل این دو عکس که شما می بینید:

مخملباف سال 66

مخملباف با چهره جدید
پ.ن.
اگر مایل بودید می توانید نامه تاریخی جناب مخملباف به بهشتی را در زیر بخوانید:
بسمه تعالی برادر بهشتی، سلام. خسته نباشید. انصاف حکم می کند که تلاش شما را در جهت رشد کمی سینما بستایم. اجرکم علی الله؛ اما وجود فیلمهایی چون اجاره نشینها را به چه حسابی بگذارم. بیدقتی شما؟، بیاعتقادی شما؟، در صورت آخر اعتماد پاک مهندس موسوی را به شما نمی توانم ندیده بگیرم. برادر عزیز از شما خیلی خوبی می گویند. خیلی ها می گویند دو سه سال پیش در محضر مهندس مرا امر به ثواب کردید، یادتان هست؟ پس من باب ثواب می گویم؛ حاجی واشنگتن را که گردن نگرفتید، اجاره نشینها به گردن چه کسی است؟ اگر فیلم را ندیدهاید، ببینید. اگر دیدهاید یک بار دیگر ببینید. شما را به همان حضرت اباالفضل (ع) تکلیف کسی چون من با شما چیست؟ ارج گذاریتان به جنگ را باور کنم یا اغماضتان را در مورد امثال اجاره نشینها، امیدوارم که همچنان ما را متحجر ندانید که مثلاً به هنر تبلیغاتی و سفارشی معتقدیم یا با انتقاد مخالفیم. اما انتقاد در چارچوب انقلاب و اسلام یا هجو اصل اسلام و انقلاب؟ توهین می شود اگر بگویم فیلم دیدن بلد نیستید. می توانید بنشینید با هم اجاره نشین ها را ببینیم. من باب ثواب گفتم، گناه که نکردهام؟ واقع قضیه این است که دو ساعت پیش که فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجویی را بغل کنم و با هم به آن دنیا برویم. اما یک ربع پیش که با قرآن استخاره کردم خوب آمد که به شما بگویم و نه به کس دیگر. ادای وظیفه کردم؛ ثواب یا گناه؛ آخرت خودتان را به دنیای دیگران نفروشید. محسن مخملباف پاسخ بهشتی به مخملباف بسمه تعالی هنرمند گرامی برادر مخملباف با سلام نامه پرمطلب و موجز و برادرانه شما را خواندم. از اظهار لطف شما برادر گرامی سپاسگزارم. به دلیل اشتغالات مربوط به جشنواره متاسفانه هنوز موفق به دیدن بسیاری از فیلمها نشدهام. در مورد فیلم اجارهنشینها با نظراتی که تا به حال از جانب برادران مسلمان و مطلع به سینما شنیدهام عموماً آن را فیلمی متوسط در سطح برنامههای انتقادی تلویزیون دیدهاند و البته با ساختی سینمایی. بسیار خوشحال میشوم اگر نظرتان را مشروحتر بدانم. امیدوارم هر چه زودتر موفق به دیدن این فیلم و فیلمهای دیگر جشنواره بشوم و همچنین از نظر مشروح شما نیز راجع به این فیلم و احیاناً فیلمهای دیگر امسال مطلع گردم. با تشکر مجدد از عنایت شما و با امید به توفیق شما در راه خدمت به اسلام و مسلمین. سیدمحمد بهشتی نقل از کتاب «تاریخ سینمای ایران»، نوشته جمال امید، جلد دوم، صفحه ۵۴۷
پل نیومن درگذشت
پل نیومن بازیگر بزرگ سینمای آمریکا معروف به بیلیارد باز سینما روز جمعه ۵ مهر (٢۶ سپتامبر) در منزل مسکونیش بعلت سرطان و در سن ٨٣ سالگی در گذشت.
او یکی از بزرگترین های نسل قدیم سینما بود که در فیلم های بسیاری ایفای نقش کرده بود که برای بسیاری از سینما دوستان بازی در فیلم بیلیاردباز و همچنین گربه روی شیروانی داغ بیاد ماندنیست.
او در طول دوران بازیگریش 9 بار نامزد جایزه اسکار بود که از میان آنها در سال 1987 برای فیلم "رنگ پول" این جایزه را در قسمت بازیگر نقش اول مرد نصیب خود کرد.


از دیگر نکات زندگی پل نیومن این بود که او در سال 1958 پس از بازی در فیلم "تابستان داغ و طولانی" با جوئن وودوارد با این هنرپیشه ازدواج کرد و هرگز از وی جدا نشد بعبارتی ازدواج آنها از معدود وصلت های با دوام در عالم هالیوود بود.
نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین
مدتها قبل در اینترنت نامه چارلی چاپلین به دخترش را خواندم و از آن لذت بردم واقعا زیبا نوشته شده و بی نقص است و عجب تاثیرگذار.
تا اینکه چند روز قبل داشتم در باره این کمدین بزرگ –چاپلین- در اینترنت دنبال مطلبی می گشتم که ناگهان به اینجا برخوردم وبعدش من بودم و چند تا سئوال؟؟!
در هر حال متن این نامه را و همچنین نوشته های آقای "فرج الله صبا" را در زیر می آورم، نامه را بخوانید حتی اگر قبلا خوانده باشیدش و اگر توانستید اینجا و اینجا را هم ببینید بد نیست.
ژرالدین دخترم:
اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .
من از تولیسدورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است.
شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم .

وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو . من در رویای دختر خفته ام .
رویا می دیدم ژرالدین٬ رویا....... رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می دیدم به روی آسمان٬ که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره . اسمش یادته؟ چارلی " .

آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن. زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟ .............
تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام. با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ٬ از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ٬ خود گریستم . ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسیقی نیست . نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی ٬ آنتحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی . گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند . و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست . نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد . همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد . من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ." جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد . آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است . شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند . دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم . به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
========
فرج الله صبا: نامه چارلی چاپلین به دخترش، کار من بود!
Saturday, 06.28.2008, 10:15pm (GMT)
کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه. نامه ای که درکشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از پشت میکروفن خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟! لابد عصبانی میشید و از سادگی خودتون خنده تون میگیره . حالا اگر بگن نویسنده واقعی این نامه سی ساله که فریاد میزنه این نامه رو من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکنه چه حالی بهتون دست میده ؟ فکر میکنید واقعیت داره ؟ خیلی ها مثل شما سی ساله به فرج ا... صبا نویسنده واقعی این نامه همینو میگن : واقعیت نداره !!!!!
فرج ا... صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است . او سالها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار میاد .
.......... ماجرا برمیگرده به یه روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر .
فرج ا... صبا ، نویسنده این نامه، در گفتگو با شهروند: " سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد . به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم . این شد که در ستونی ، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد . بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده . یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند ؟ گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس ! خب ، ما هم سردبیر بودیم . به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال . "
بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :" آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی ، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد.
حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی ؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !!!!
و اما متن نامه این نویسنده نامدار ایرانی از قول چارلی به فرزندش جرالدین:
جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد ، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه میگیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ، چشیده ام . با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .
دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .
پدر تو ، چارلی چاپلین
+++++++++++++++
پ.ن. در اینترنت در مورد آقای صبا خواندم ایشان روزنامه نگار هستند البته سن من به شناخت ایشان قد نمی دهد ولی باید قبول کنیم که نوشته های ایشان صحیح می باشد.
زنان و حقوق آنها
خدمت شما عرض کنم مدتها بود که می خواستم در مورد زنان و مسائل پیرامون آنها و حقوق زنان در مملکتمان مطلبی بنویسم ولی چون نوشتن در مورد آنها شجاعت می خواهد از این مورد می گذشتم تا اینکه دوستی از من سئوالی کرد در همین مورد و اظهار داشت که حقوق زنها در این مملکت رعایت نمی شود و ...و ...
اگر بخواهیم در مورد زن این پدیده ظریف، مهربان و صد البته مرموز خداوند صحبت کنیم مثنوی هفتاد من که هیچ سر از هفتصد و اگر نترسیم هفت هزار من در خواهد آورد.
روزی نیست که در سایت های اینترنتی از حقوق از بین رفته زنان مطلبی نبینیم و نخوانیم و اسامی مانند پروین اردلان، ناهید کشاورز، جلوه جواهری و مریم حسین خواه و... دیگران برایمان بسیار آشناست.
من منکر نقش زنان در تحولات اجتماعی و پیشرفت آن نیستم ولی در این مورد بنده فقط دیده ها و شنیده هایم را در زیر می آورم نتیجه با خودتان.
در جائی که من کار میکنم پیش می آید روزهائی که از اتاق کار برای مراجعه به بخش دیگری بیرون میروی و دو یا چند تن از نسوان محترم را می بینی که مشغول صحبتند می روی پس از 10 دقیقه بر میگردی آنها را دوباره در حال صحبت کردن میبینی وقتی پس از مدت نسبتا زیادی (زیاد در اینجا منظور بنده20 تا 30 و گاها 40 دقیقه است که معمولا برای حرف زدن مدت زیادیست وگرنه 20 دقیقه شاید در مقیاس دیگری بحساب نیاید) دوباره برای کار دیگری از پشت میزت بلند می شوی و دوباره آنها را در حال حرف زدن مشاهده می کنی و این عمل چندین بار تکرار می شود و جالب اینکه هر وقت در موقع گذر از کنار ایشان کنجکاو می شوی و مرتکب عمل غیر اخلاقی شنود می گردی متوجه می شوی که در مورد مدل لباسی که در عروسی دیشب فلانی پوشیده بود و یا طعم خورشتی که در خانه فلانکس پخته شده بود بحث می کنند مخ انسان سوت می کشد که چقدر قضیه جالب و مهم است که 2 ساعت وقت میگیره.
من خودم یکبار قریب به یکساعت منتظر نزول اجلال یکی از خانمهای محترم در جائی بودم تا پشت میزشان بیایند و بنده عرضم را خدمتشان بگویم ولی ایشان با دیگر همکار خانمشان در حال صحبت بودند که بیش از یکساعت طول کشید و جالبتر اینکه وقتی نزد ایشان رفتم تا خواهش کنم که کار بنده را انجام دهند خود با دو گوش نا مبارک خودم شنیدم که داشتند در مورد خرید دیروز عصرشان با هم صحبت می کردند بماند که وقتی من با ترس و لرز مطلبم را با ایشان در میان گذاشتم چنان با نگاهی عاقل اندر سفیه به من امر کرد که منتظرشان بمانم – البته در کنار میزشان- که من هزار تا بد وبیراه به خودم گفتم که چرا مثل انسان های غیر متمدن وسط حرفشان پریدم و صحبت های آنها را قطع کردم.
دوستی می گفت "یکی از دوستانش شرکتی داشته و برای قسمتشان از میان فارغ التحصیل های دانشگاهی استخدام می کرده اند وقتی من به او سفارش کسی را کردم اولین چیزی که از من پرسید این بود که مرده یا زن؟" و وقتی من گفتم دختره گفته نوکرتم هستم ولی بین خودمون باشه ما رسما بر اساس شایسته سالاری کار می کنیم ولی وقتی به پای عمل برسه زنها را نمی گیریم"
راستی وقتی من اینها را شنیدم تعجب کردم ولی وقتی دلیلش را خواستم او از زبان دوستش گفت که: "من تحمل دردسر ندارم" البته اینکه منظور دوستش از درد سر چه بود نمی دانم.
راوی نقل کرد که وقتی من بیشتر در مورد دردسر سمج شدم او گفت: در هر قضیه ای که پیش می آید آخر آخرش اگر هم حق با تو باشد بخاطر اینکه گریه را سر ندهند مجبوری گذشت کنی!!!!!.
یا دیگری نقل می کرد که در شرکت ما هر وقت من برای کاری به قسمت دیگری میروم 10-20 دقیقه بر حسب موضوع هر چقدر نیاز باشد کارم را انجام میدهم و بر می گردم.
او اضافه می کرد که یکروز که یکی از همکاران محترم خانم -نسبتا جدیدالورود- را برای کاری به آن قسمت فرستادم و برگشتشان طول کشید با تلفن از دیگر همکارم در آن قسمت جویای حال ایشان شدم باخبر شدم که ایشان با همکار دیگر خانمشان پس از اینکه مشکل کاریشان را در میان گذاشته اند و حل کرده اند مشغول درد دل روزانه هستند و در مورد نوع مش مو و قیمت مانتو و ..... صحبت میکنند. او می گفت جالب اینکه وقتی من از این خانم محترم در مورد میزان آشنائیشان با آن یکی همکار زن دیگرمان در آن قسمت پرسیدم معلوم شد که بار دوم بوده که یکدیگر را میدیده اند، و وقتی می بینی که یکدیگر را با اسم کوچک صدا می کنند احساس می کنی چندین سال است که یکدیگر را میشناسند در صورتی که یک هفته از آشنائیشان بیش نمی گذرد و توضیح اینکه در آن قسمت کسانی هستند (البته مرد) که الان یکسالیست که ما با هم همکار هستیم ولی فقط سلامی داریم والسلام.
نمی خواهم منکر حقوق زنها باشم ولی وقتی به اصل قضیه نگاه میکنید و می بینید به هر کدام از بانوان محترمه بر می خورید همین اخلاق را دارد دیگر همه آنها را به یک چشم نگاه می کنید و مثل هم میدانید.
در هر حال تا وقتی که علاقه اکثر زن های ما این مقوله ها باشد بنظر من حرف زدن از احقاق حقوق زنان به جائی نمی رسد چرا که خود آنها باعث می شوند که نگاه به مسائل آنها سطحی باشد.
بیائید کلاهمان را قاضی کنیم و بدون اتهام های جور وا جور زدن با یکدیگر صحبت کنیم و نظر بدهیم.
و اگر اشتباه می کنم من را از این خواب جهالت بیرون بیاورید.
دوم اینکه خواهشمند است بنده را به اینکه خقوق زنان را نادیده گرفته ام متهم نکنید.
درود و بدرود
باش تا صبح دولتت بدمد
در پست قبلی عرض کردم که:
مطمئن باشید از فردا لیست بلند بالائی از مدیران دولت خاتمی ارائه می شود که در میان آنها اسم بخشدار ساوجبلاغ و دهدار علی آباد قرچک ورامین در زمان دولت آقای احمدی نژاد هم –شاید البته- دیده شود.
حالا این فرمایش جناب آقای شیخ الاسلام رئیس دفتر ریاست محترم جمهور را بخوانید:
شیخالاسلام، رئیس دفتر احمدینژاد، دیروز در حاشیه جلسه دولت به خبرنگاران گفت: "تاییدیه مدرک علی کردان وزیر کشور آمده و فردی که از جانب کردان به آکسفورد رفته، حکم تاییدیه مدرک تحصیلی وی را گرفته است. اما درجریان جزییات مسایل نیستم."
حالا منتظر باشید تا لیست بلند بالائی که گفتم بیرون بیاد و غیره و ذلک و فلان وبهمان و....
کم کم داره دم خروس پیدا میشه!! چیه نمیتونید ببینید حالا یکبار حرف ما درست از آب در بیاد !!!!!!
چقدر بخیلید شما
ولی من میگم
باش تا صبح دولتت بدمد
البته ناگفته نماند که:
کین همه از نتایج سحر است.
تا بعد.
بررسی مدارک مدیران دولتی!!!
1- می خواستم در مورد اتفاقاتی که در مملکت افتاده است مطلبی بنویسم ولی دیدم بجز اعصاب خردی هیچ ثمره ای (با برادر هاشمی ثمره اشتباه نشود) ندارد ولی نتوانستم از کنار این خبر بگذرم که در رسانه های اینترنتی خواندم:
دستور احمدی نژاد برای ارزیابی مدارک تحصیلی مدیران

گویا به دنبال جنجالی که بر سر مدرک تحصیلی، علی کردان، وزیر جدید کشور، در مجلس و رسانه ها در گرفته آقای رئیس جمهور روز چهارشنبه به وزیر علوم، تحقیقات و فن آوری دستور داده تا مدارک تحصیلی مدیران دولتی مورد ارزیابی قرار گیرد.
رئیس جمهور عزیز در دستور خود متذکر شده اند که:«متأسفانه تعداد قلیلی از افراد در دوره مدیریت خود بدون رعایت ضوابط آموزشی و خارج از مقررات جاری در داخل و یا خارج از کشور مدرک تحصیلی اخذ و از عناوین و مزایای آن بهره بردهاند».
گویا الان متوجه این قضیه شده اند که عده ای خارج از مقررات جاری کشور پول این مردم بیچاره را به هدر داده اند البته اگر داخل مقررات جاری باشد اشکالی ندارد.
نکته دیگر اینکه ایشان از وزیر علوم خواسته :« بررسی جامعی از چگونگی ادامه تحصیل، اخذ مدرک، استفاده از بورسهای تحصیلی در داخل و خارج و چگونگی ارزیابی آن به ویژه از سالهای ۱۳۶۴ به بعد توسط مدیران انجام و گزارش آن را ارائه کنید».
جالبه نه؟؟!!!
به عدد 1364 در این جمله دقت کنید مطمئن باشید از فردا لیست بلند بالائی از مدیران دولت خاتمی ارائه می شود که در میان آنها اسم بخشدار ساوجبلاغ و دهدار علی آباد قرچک ورامین در زمان دولت آقای احمدی نژاد هم –شاید البته- دیده شود.
برای اینکه به دید جناحی متهم نشوم خدمت دوستان عرض کنم این دستور رئیس جمهور محترم بسیار عالیست اگر واقعا قصدشان با گفتشان یکی باشد ولی مطمئن باشید که اینگونه نیست چرا؟
چون اولین کار اینست که باید آقای کردان به جرم - ازاله مدرک ببخشید- جعل مدرک دانشگاهی تحت تعقیب قرار بگیرد هر چند پیش بینی می کنم یک فقره مدرک ناب برای آقای وزیر به مهر و تائید دانشگاه تهیه می شود و تمامی تهمت زنندگان تحت تعقیب قرار میگیرند.
موقعی که ماجرای دانشگاه زنجان پیش آمد به یکی از دوستانم گفتم: "میدانی آخر این قضیه به کجا میرسه؟"
دانشجویانی که به خلوت آقای استاد دانشگاه پا گذاشته اند بنا به شکایت ایشان مورد تعقیب قانونی قرار میگیرند و برای آقای مددی هم یک صیغه نامه خوشگل صادر میکنند و همه چیز ختم بخیر میشود. (میخواستم همانموقع این مطلب را در وبلاگم بنویسم گفتم دوستان من را به روان پریشی متهم میکنند)
حالا جالب اینست که در آن ماجرا دختر داستان ما هم از دانشجویان نگون بخت شاکی شده که صد البته میتوان فهمید این شکایت چه مبنائی دارد.
در هر حال این را گفتم تا شاهدی بر مدعای امروزم باشد، من که معتقدم از فردا هرچه مدیر در زمان خاتمی داشتیم را به جرم جعل مدرک دانشگاهی به دادگاه می کشانند، البته اگر هم اینطور نشد یقه ما را نگیرید که روان پریشیم.

2- دیشب فیلم Before the rain ساخته کارگردان 49 ساله مقدونیه ایی – یوگسلاوی Milcho Manchevski را دیدم و کیفور شدم از اون فیلم هایی بود که آخرش کله ات را می زنه به سقف ادیت فیلم شبیه فیلم های ایناریتو بود.

فیلم شامل سه اپیزود میشد که بهم ربط داشت -مثل فیلم 21 گرم ایناریتو- و در آخر چنان این سه اپیزود را بهم متصل کرد که نفس تماشاگر را در آورد.
واقعا که فیلم هائی که برای اسکار در رشته زبان خارجی کاندید میشوند نظیر ندارند.
حتما ببینید.
پ.ن. همیشه وقتی چیزی مینویسم بعدش یک کمی ویرایشکی می کنم ولی این دفه اینجوری نشد به بزرگواری خودتون می بخشید.
یک فیم دیگر- اشکهای خورشید (Tears Of The Sun)

چند روز قبل فیلم Tears Of the sun را دیدم که خیلی بدلم نشست، اولش موقع شروع فیلم برادرم از جلو تلویزیون بلند شد که "من فیلم جنگی دوست ندارم" راستش خودم هم آنچنان فیلم های جنگی را دوست ندارم ولی وقتی فیلم تموم شد چنان حسی داشتم که نمیتونستم تموم شدنش را باور کنم.
شاید این فیلم برای خیلیها آنچنان جذابیتی نداشته باشه ولی من از دیدنش بسیار راضی بودم. روز اولی که این فیلم را سفارش دادم بخاطر این بود که Monica Bellucci در این فیلم ایفای نقش داشت چون بعد از دیدن فیلم Malena دوست داشتم دیگر فیلم هائی که این بازیگر ایتالیائی الاصل هم در آن بازی کرده را ببینم.

بازی درخشان Bruce Willis و Monica Bellucci و در این فیلم بسیار دلچسب بود.
بلوچی در این فیلم نقش دکتر "لنا کندریکس" را داره که یک پزشک انساندوست هست و در نیجریه خدمت میکنه و بروس ویلیس که نقش یک ستوان ارتش ایالات متحده بنام "واترز" را داره با گروهش ماموریت داره که دکتر کندریکس و بقیه خارجیهای ساکن در یک کلیسا که به زخمی های ناشی از جنگهای داخلی کمک میکنند را نجات بدهد.
وقتی فیلم را می بینید از اول تا آخر از خودتون بپرسید چطور ممکنه یک انسان اینقدر وحشی باشه؟
فیلم را ببینید جالب است و در آخر فیلم جمله ای از "ادموند برک" بود که بسیار با معنا بود:
The only thing necessary for the triumph of evil is for good men to do nothing. "Edmund Burke"
تنها چیزی که برای پیروزی شیطان لازمه اینه که مردان خوب هیچ کاری انجام ندهند. "ادموند بورک"
ناصرالدین شاه قاجار و مادر بزرگ آنجلینا جولی

دوستی با ایمیل این عکس را برایم فرستاده بود و این مطلب را هم که :
یک عکس از اندرونی یکی از خانه های دوران ناصرالدین شاه قاجار ! خدائیش اینها مردند یا زن هستند ؟! بیشتر شبیه هیولا هستند .آدم اگه یکی اینها رو توی شب ببینه سکته ناقص میکنه بخدا!
من تازه حالا فهمیدم چرا ناصرالدین شاه اینهمه زن داشت،آخه آدم که نیمه گمشدش تو این هیولا ها که نمیتونه پیدا کنه که!اگه مادر بزرگ مادر آنجلینا یا جده اسکارلت جوهانسون تو ایران بود به نظرتون بازم ناصرالدین شاه این همه زن می گرفت؟
پ.ن.1 راستی چقدر هم که اسامی موجود در عنوان بهم ربط دارد.
قطع برق و گرمای تابستان و هموطنان سری لانکائی

آقا، خانم، هموطن، رفیق، دوست یکی به من بگه اینجا چه خبره در حالی که روزانه هر خونه ای دوبار و هر بار بیش از 2 ساعت بدون برق است آنهم در این گرمای طاقت فرسای تابستان که واقعا کلافه کننده است بعد میخوانی که وام 65 میلیون دلاری ایران برای توسعه برق رسانی در سری لانکا
یعنی چی؟ چرا؟!!
نمیشد این 65 میلیون پول بیچاره که مال خودمان است را برای ما مردم مفلوک و بیچاره ایران خرج کرد تا در این گرمای تابستان بی برقی نکشیم.
دیروز تو تاکسی یک مربی مهد کودک تعریف میکرد که ما ظهر برق نداشتیم و نوزادان و بچه ها در اثر گرما شر شر عرق می ریختند و کلافه بودند.
یا اوایل که برق میرفت و هنوز مردم به برنامه های بی برقی عادت نکرده بودند-نه اینکه حالا هم برنامه اشون واضحه نه، شما برای اینکه بفهمی گروهت کدامست باید وقتی برق رفت با برنامه چک کنی که حالا جزو کدوم گروه هستی بعد از اون به بعد حواست باشه که برنامه هات را با اون تنظیم کنی- داشتم میگفتم اوایل که برق میرفت یه روز درب سوپرمارکت محله مون یه آقائی میگفت شب برق رفته و بچه ام تو آسانسور گیر کرده و تا درش آورده بودند بچه بسته زبون کلی ترسیده بوده حالا بماند که آقاهه از عصبانیت بقول ابراهیم نبوی چقدر که جوراب همه را بادبان کرد.
حالا این بی برقی ها یکطرف که یه دفعه میشنوی که تازه احتمال داره بهای برق به علت حذف یارانه پنج برابر بشود چرا؟ چون وقتشه که یارانه های انرژی را حذف کنند.
چند روز قبل که داشتم قبض برق را نگاه میکردم دیدم که که وزارت نیرو نیز در کنار آن توضیحی چاپ کرده است که بهای واقعی برق مصرفی هر خانوار برای دو ماه بیشتر از ۳۹ هزار تومان است که مشترک تنها پنج هزار تومان آن را می پردازد و بقیه از حساب یارانه پرداخت می شود. که این یعنی اینکه آماده باشید کم کم باید بجای 5 هزار تومان 39 هزار تومان پرداخت کنید.
دولت اعلام کرده که علت اصلی کمبود برق خشکسالی است در حالیکه باور این قضیه برای مردم سخت است مخصوصا وقتی میشنوی اون بابای سریلانکائی نشسته که با پول بی زبان ما ایرانیها برقش را تامین کنند.
در هر حال من که سر در نمیارم اگه کسی فهمید این دولتمردان عزیز ما چکار میکنند به من هم حالی کند..
تازه وقتی یادم میاد که همین آقای رئیس جمهور محترم وقتی یک دلار رفت رو قیمت چنان خاتمی را تحت فشار گذاشتند که بیا و ببین.
والله بالله چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه حرامه حرامه به چه زبونی باید بگم؟؟!!
اینجا، اینجا، اینجا و اینجا را بخوانید.
دوم مرداد سالگرد درگذشت شاملو

امروز دوم مرداد و سالگرد درگذشت احمد شاملوست و من بدور از همه اظهار نظرهای او در مورد شعر سنتی و مخصوصا موسیقی اصیل ایرانی شعرش را دوست داشته و دارم و عاشق شنیدن "کاشفان فروتن شوکران و "سکوت سرشار از ناگفته هاست" با صدای خودش هستم.
یادش بخیر که بزرگ بود و نماد فرهنگی بود در میان فرهنگ ایران و ایرانی.
هامون از میان ما رفت

عکس بابک برزوئه-فارس
خسرو شکیبائی، حمید هامون سینمای ایران روز جمعه، ۲۸ تیر، در سن ۶۴سالگی بر اثر سکتهی قلبی در بیمارستان پارسیان از دنیا رفت.
یادش بخیر که هم بازیگر خوبی بود و از آن بهتر صدائی داشت که مخصوص خودش بود.
پیشنهاد میکنم بقول آقای ابطحی هر وقت دلتان گرفت شعر سهراب را با صدای او بشنوید.
یادش گرامی
تبادل اسرا حزب الله و اسرائیل
1-در چند روز اخیر می شنیدیم که خبر از آخرین مرحله از تبادل اسراء میان اسرائیل و حزب الله لبنان است و همچنین اینکه قرار است در این تبادل زنده یا مرده دو سرباز اسرائیلی که در تابستان سال 1385 در مزارع شعبا به اسارت گرفته شده بودند با 5 تن از رزمندگان حزب الله لبنان و تعداد دیگری از اسرای فلسطینی و عربی که در زندان های اسرائیل بوده اند مبادله شوند.
از جمله کسانی که آزاد شده "سمیر قنطار" است که در سال 1979 بدست نیروهای اسرائیلی اسیر میشود و قریب به 30 سال در زندان بسر برده است.

عکس از رویتر
داستان اسیر شدن او را که از نشریات و سایت های اینترنتی خواندم بدین ترتیب بود که در تاریخ 22 آوریل 1979 در حالی که سمیر تنها 16 سال داشت به همراه سه تن از اعضای گروه فلسطینی "جبهه خلق برای آزادی فلسطین" به نامهای "عبدالمجید أصلان"، "امهنا سلیم المؤید" و "احمد العبرس" به وسیله قایق و از ساحل طایر در جنوب لبنان عازم اسرائیل و وارد خاک سرزمین های اشغالی می شوند و حدود نیمه شب به شهر ساحلی نهاریا می رسند و پس از کشتن یک پلیس رژیم صهیونیستی وارد آپارتمان خانواده "هاران" می شوند و دنی هاران 28 ساله و اینات دختر 4ساله او را به گروگان میگیرند. اسمادر هاران، همسر دنی و دیگر دخترشان یایل توانستند در مکانی مخفی واقع در بالای اتاق خوابشان مخفی شوند و هنگامیکه مادرش تلاش داشت صدای گریه اورا ساکت کند تا مخفیگاهشان مشخص نشود و قنطار و یارانش متوجه محل مخفی آنها نشوند یایل خفه میشود.
هنگامی که قنطار و یارانش دنی و اینات را به گروگان گرفتند آنان را به ساحل بردند تا به سمت لبنان برگردند اما با شلیک نیروهای پلیس رژیم صهیونیستی مواجه می شوند.
سمیر قنطار بعلت درگیری ابتدا دنی هاران و سپس دختر 4ساله اش-اینات- را می کشد و دنی را به دریا می اندازد اما دو نفر از یارانش کشته می شوند و قنطار و یکنفر دیگر دستگیر می گردند. آن یکنفر "احمد العبرس" بود که در اثنای مبادله اسرا در سال 1985 آزاد شد ولی قنطار تا امسال در زندان ماند تا برای 30 سال زندانی باشد.
از نکات جالب اینکه "قنطار" در طول دوران زندانی با یک عرب اسرائیلی که در زمینه برخورد با زندانیان تروریستی فعالیت حقوق بشر انجام میداد ازدواج می کند اما پس از مدتی از او جدا می شود و همسر قنطار تا زمانی که این دو با هم زن و شوهر بودند از رژیم صهیونیستی به این دلیل که همسرش زندانیست حقوق ماهیانه میگرفته و اینکه قنطار توانست در دوران زندانی بودنش با ادامه تحصیل بصورت آموزش از راه دور از دانشگاه تل آویو در اسرائیل در رشته علوم سیاسی و اجتماعی مدرک لیسانس بگیرد.

2-نمیخواهم از عمل اسرائیل دفاع کنم و یا کار سمیر قنطار را نکوهش و یا تائید نمایم ولی از وقتی این مطالب را از نشریات خواندم نتوانستم از فکر دختر 4 ساله ای که بدست آن جوان 16 ساله کشته شده و همچنین دختر 2 ساله ای که از ترس در دستان مادرش خفه شده خارج شوم.
یادم می آید همین حالت را وقتی داشتم وقتی که عکس های کودکان بیگناه لبنانی را میدیدم که از زیر آوار بیرون می آوردند و بدن کوچکشان پذیرای سنگ و آجر و ترکش های موشک شده بود.
نمیدانم تا کی کودکان بیگناه باید تاوان ندانم کاری ما بزرگترها را بدهند مگر آن طفلی که در تختش براحتی خوابیده و توسط موشک های رژیم صهیونیستی آوار بر سرش خراب می شود چه گناهی داشته است که نباید زندگی راحتی داشته باشد.
یک لحظه فکر کنید و خودتان را بجای یایل هاران بگذارید که در دستان مادرش خفه شد و یا با اینات باشید هنگامی که پدرش را می کشند و یا کودک لبنانی که آوار بر سرش خراب میشود.
ای کاش در جهان کودکی گرفتار خشونتی نشود.
بقول شاملو بزرگ:
ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان حتی با نان خشکشان و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند
سه سال گذشت
سه سال شد به این زودی یعنی وقتی به پشت سر نگاه میکنی می بینی چه زود گذشت ولی وقتی خاطره ها را مرور میکنی می بینی یک عمر در کوله بار است.
وقتی نگاه میکنم خاطرات را بیاد می آورم که بیش از 2سال و نیم را در خانه دیگری بودم که چند ماه از این مدت را هم قفل بر کلون خانه ام زده بودند و سر انجام مجبور شدم کوچ کنم و به خانه جدید بیایم ولی با همه اینها گذشت مطلب سالگرد سال قبل را در آنجا نوشتم و این را در همینجا و منزل نو.
پارسال از دوستانی که تازه پیدا کرده بودم تشکر کردم امسال نیز از آنها سپاسگزارم که تنهایم نگذاشتند، همچنین باید به لیست دوستان قبلیم - تورج، عباس، سحر، جاویدان، کردانه، علی، پرنیان- دوستان دیگری را هم اضافه کنم که عزیزند آرسام عزیزم که دوستش دارم و فراموشش نمی کنم و سینا که خیلی وقتی نیست با او آشنا شدم ولی انگار که سالیانیست.
از مامان صوفی-الهام- نیز متشکرم که گاهی میهمان من میشد در این منزل و در این دنیای مجازی و یادداشتش دلگرمم میکرد
پارسال نوشتم که " ببینیم تا چند سال دیگر میتوانم سالگرد باز شدن وبلاگ را یاد آرم." ولی امسال می نویسم خداوندا مملکت ما را در پناه خودت به سلامتی حفظ کن و دعای دکتر شریعتی را بدرقه راهتان میکنم که:
ای خداوند
به علمای ما مسئولیت ،
به عوام ِ ما علم ،
به مومنان ما روشنائی ،
به روشنفکران ِ ما ، ایمان ،
به متعصبین ما فهم ،
به فهمیدگان ِ ما ، تعصب ،
به زنان ما شعور ،
به مردان ما شرف ،
به پیران ما آگاهی ،
به جوانان ِ ما اصالت ،
به اساتید ما عقیده ،
به دانشجویان ما ... نیز عقیده ،
به خفتگان ما بیداری ،
به بیداران ما اراده ،
به مبلغان ما حقیقت ،
به دینداران ما ، دین !!
به نویسندگان ما تعهد ،
به هنرمندان ما درد ،
به شاعران ما شعور ،
به محققان ما هدف ،
به نومیدان ما امید ،
به ضعیفان ما نیرو ،
به محافظه کاران ما ، گستاخی ،
به نشستگان ما قیام ،
به راکدان ِ ما ، تکان ،
به مردگان ِ ما ، حیات ،
به کوران ِ ما نگاه ،
به خاموشان ما ، فریاد ،
به مسلمانان ما ، قرآن !!
به شیعیان ما ، علی !!
به فرقه های ما وحدت ،
به حسودان ما شفاء ،
به خودبینان ما ، انصاف ،
به فحاشان ما ادب ،
به مجاهدان ما صبر ،
به مردم ما ، خودآگاهی ،
و به همه ی ملت ما ، همت ِ تصمیم ، و استعداد ِ فداکاری و شایستگی ِ نجات و عزت ،
ببخش ....
مایکل کلایتون
چند روز پیش فیلم "Michael Clayton" را دیدم خیلی فیلم باحالی بود البته از این دست فیلم را قبلا" هم دیده بودم که مدیر شرکتی یا موسسه ای وارد فساد اقتصادی میشه و بعد هم دست طرف رو میشه و FBI و باقی قضایا.
ولی در این فیلم George Clooney که نقش یک وکیل را داره و در یک شرکت که خدمات وکالت انجام میده کار میکنه و تا حدودی ناخودآگاه درگیر مسائلی میشه که داستان فیلم حول آن میگذره.
نکته دیگر این فیلم بازی بسیار خوب George Clooney بود که بسیار روان بازی میکرد و دیدم که نامزد بهترین بازیگری برای نقش اول مرد شدنش بی دلیل نبوده است.
در صحنه ای از فیلم شخصی گرفتار تصادف با عابر پیاده ای میشه و از صحنه تصادف فرار میکنه و کلونی توسط دیگری به او معرفی میشه برای رفع مشکلی که داشته و پس از بحثی که با هم میکنند ضمن اعتراض به او میگه که مگه تو وکیل نیستی و کلونی میگه من فقط دربان دستشوئی هستم و کارم نظافت کثافت های بقیه است.
در ماجرای بعدی فیلم او در گیر مسئله فساد مالی مدیر یک شرکت آمریکائی میشه و از اون به بعد هست که بنظر من دیگه نقش نظافتچی دستشوئی بودن را کم کم کنار میگذاره و در نقش یک وکیل با اخلاق کاری ظاهر می شود، و باقی داستان که باید فیلم را ببینید.
اگه اهل فیلم هستید بنظر من ببینیدش.
به پرشین بلاگ خوش آمدید
کاربرگرامی
با سلام و احترام
ورود شما را به جمع کاربران و مخاطبان پرشین بلاگ تبریک عرض میکنیم.
به منظور استفاده مناسب تر از خدمات، توصیه میکنیم از آدرس های زیر بازدید نمایید:
http://amoozesh.persianblog.ir
http://support.persianblog.ir
http://help.persianblog.ir
http://fans.persianblog.ir
http://news.persianblog.ir
http://admin.persianblog.ir
باتشکر، گروه سایت های پرشین بلاگ
مهدی بوترابی






